لینکهای روزانه
  â عکس هایی از کلیسای بوشهر
â عکس هایی از لنج های بوشهر
â عکس هایی از خانه رئیسعلی دلواری
â چیستان و معما
â جوکهای خواندنی
â تصاويري از ماشينهاي زيبا
 
بايگانی
 

âموضوعی

âماهانه

مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
اسفند ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
مرداد ۱۳۸۸
خرداد ۱۳۸۸
ارديبهشت ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
خرداد ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴

 
صفحات
 

âموضوعی

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸

 
لینکهای ورودی
  dintimu.321webs.com
bizplane.50webs.com
cstyler.freewebhostx.com
cintimus.surge8.com
cintimu.321webs.com
bstyler.freewebhostx.com
bintimus.surge8.com
bintimuq.cwahi.net
bintimu.321webs.com
astyler.freewebhostx.com
aintimus.surge8.com
aintimuq.cwahi.net
aintimu.321webs.com
hudoigec.belastend.de
bestdietis.domain.lc
myjaneij.ausgebaut.de
missfitoi.uns24.de
hudoivh.ohne-druck.de
dietajts.proving.de
bestdietacs.npx.de
 
لینکهای ثابت
  هفته نامه نسيم جنوب
عمو پورنگ
كوچولوها
كودكان
كانون پرورش فكري
دارا و سارا
 
آمار بازدید
 

امروز: ۹۵ بازديد
ديروز: ۱۶۸۵ بازديد
اين ماه: ۲۲۲۲۵ بازديد
از ابتدا: ۳۵۴۷۵۹ بازديد

 
 
 
 

. ۲۸ شهريور ۱۳۸۴

 
 

  سروش به اصفهان ميرود

سلام ما هفته گذشته به اصفهان رفتيم. چون عقد پسر عمه ام بود. ما اول رفتيم فرودگاه و  سوار هواپيما شديم. وقتي هواپيما حركت كرد برايمان غذا آوردند ما شام را خورديم و رسيديم به شيراز. مامانم مي خواست پياده بشود و ببيند هواي شيراز چطور است. رفت كنار در هواپيما و مي خواست برود پايين كه مهماندار بهش گفت مگر مي خواهي خودكشي كني؟ مامانم يك دفعه ديد كه پله هواپيما نيست. بعد گفتند كه كمربندهاي خود را ببنديد و بعد ما كمربندهاي صندلي را بستيم  و پرواز كرديم به طرف اصفهان. ازدوباره براي ما غذا آوردند ولي من گفتم نمي خواهم چون تازه غذا خورده بودم. و بعد به اصفهان رسيديم. آن جا عمه مليحه، عمو عباس و دختر عمه ام مريم را ديدم كه آمده بودند جلوي ما.  با هم احوال پرسي كرديم و بعد سوار ماشين شديم و به خانه رسيديم در آن جا پسر عمه ام كه اسمش مهدي بود را ديدم و بهش تبريك گفتيم و ميوه خورديم و بعد خوابيديم. من صبح بيدار شدم و صبحانه خوردم و بعد به جايي رفتيم كه بهش مي گفتند پنج طبقه آن جا بازار بود و ما ازهر مغازه اسباب بازي فروشي رد مي شديم پرهام گريه مي كرد و ما مجبور بوديم براش يك چيزي بگيريم و بعد به خانه رفتيم و آن جا هندوانه خورديم. شب عقد مهدي بود و همه‌ آماده شديم و رفتيم آن جا جشن بود. به من مي گفتند برقص تا پرهام هم برقصد. من هم عكس مي گرفتم و مامانم هم فيلم برداري مي كرد و پرهام هم فضولي مي كرد. بابام هم داشت با مردها حرف مي زد. آخوند را ‌آوردند و گفتند عقد را بخوان گفت آيا من وكيلم؟ زنا گفتن عروس رفته گل بچينه و براي بار دوم گفت. اما قبل اينكه زنا چيزي بگن خود آخونده گفت حتما اينبارعروي خانم رفته  گلاب بياوره.  براي بار سوم گفت كه آيا وكيلم كه عروس گفت: بله. آخوند رفت و داماد  آمد. داماد كيك را آورد و داماد و عروس كيك را بريدند و ما رفتيم شام بخوريم و بعد هم كيك خوردم و بعد هم رفع زحمت كرديم آمديم خانه و خوابيديم.

 صبح بلند شديم و رفتيم سي و سه پل. آن جا سوار قايق شديم و دور زديم و پياده شديم. هما‌ن جا عكس گرفتيم و بالاي سي و سه پل هم رفتيم و بعد به باغ گل ها رفتيم. آن جا خيلي زيبا بود. من آن جا با گل هاي زيادي آشنا شدم  و يك خانه قديمي بود آن جا عكس گرفتيم. گفتم خيلي خوب ميشد اگه اين باغها را هم ما در بوشهر داشتيم تا ما بچه ها به آنجا ميرفتيم و لذت ميبرديم.  بعد از آن جا به باغ پرندگان رفتيم. آن جا هم خيلي زيبا بود همه پرندگان ‌آزاد بودند. يك پرنده بزرگ از بالاي سر ما رد شد. آن جا پرندگان زيادي مثل عقاب طلايي، طوطي خيلي بزرگ، طاووس ، قرقاول، و ... آشنا شدم. بعد هم به خانه رفتيم ناهار را خورديم. بعدازظهر به ميدان امام رفتيم. آنجا خيلي صنايع دستي بود و من خيلي چيزها را ديدم.

 در يكي از روزها بعد از ظهر به يك كوهي رفتيم اسم آن جا صفه بود خيلي قشنگ بود در آن جا چند تا عكس گرفتيم. از آنجا همه اصفهان پيدا بود.  بعد به خانه آمديم و فردايش هم به شهرستان خوانسار رفتيم تا بعد از ظهر آن جا مانديم و به من و پرهام خيلي خوش گذشت. بهتر از اين ديگر نمي شد. از صبح تا عصر توي پارك بازي مي كرديم و هيچ كس نمي گفت بيا بخواب ، ساكت باش، فضولي نكن و ...

فردا كه روز چهار شنبه بود براي برگشت به بوشهر به فرودگاه رفتيم. در آنجا با عمه مليحه و عمو عباس و مريم خداحافظي كرديم. در فرودگاه پسر خاله ام علي را ديدم. آن ها هم اصفهان بودند و ميخواستند برگردند. با هم احوال پرسي كرديم و بهد سوار هواپيما شديم و به ما عصرانه دادند و هواپيما در شيراز نشست و بعد كه به طرف بوشهر حركت كرد برايمان شام آوردند. به فرودگاه بوشهر كه رسيديم دايي مهدي آمده بود جلويمان و ما با همه به خداحافظي كرديم و به خانه ي خودمان رفتيم .

لينک| ۰۹:۴۵|

 

 
 

. ۲۲ تير ۱۳۸۴

 
 

  سروش در دژ برازجان

سلام . من برنامه ريزي هايم را در تابستان براي شما ميگويم. من الانه دارم كلاس خط و شطرنج مي روم و دلم ميخواهد كلاس فوتبال هم بروم. من در اين روزها فيلم و كارتون هم نگاه ميكنم. اسكيت بازي هم ميكنم. ميخواهيم به مسافرت هم برويم. پارسال خواستيم برويم اصفهان مسافرت. من خيلي خوشحال بودم اما همان روز كه خواستيم برويم، بابام رفت دادگاه. به خاطر نسيم جنوب شكايت داشت. مامان گفت بابات بجاي مسافرت داره ميره زندان، تو هم ميخواي با او بري؟

اميدوارم كه امسال به مسافرت بريم. بابام اينا توي شهر برازجان جلسه داشتند. من با بابام اينا و دوستاش آقاي هوشمند، بنه گزي؛ ياحسيني، فروزاني، حشمتي، قاضي زاده، موذني، پيرزن منگ منگوو چندتاي ديگه  با ميني بوس رفتيم برازجان. آنجا با فرماندار و هفته نامه اتحاد جنوب جلسه بود. براي ما بسكويت و آب ميوه آوردند. ولي من مثل هندوانه سر بسكويتها نياوردم. براي ما چاي هم آوردند اما چاي مرا آقاي هوشمند خورد. من از آقاي فرماندار و بابام و دوستاش گرفتم. چه عكس هاي خوبي. آقاي هوشمند يواش در گوش من گفت آقا سروش از من هم عكس بگير. من هم يك عكس خوبي ازش گرفتم. بعد از جلسه به دفتر اتحاد جنوب رفتيم و بعدش هم به يك جاي ديدني برازجان به نام دژ رفتيم. من از دژ برازجان عكس گرفتم. آنجا به جايي رفتيم كه آدمهاي سياسي آنجا زنداني بودند. ما حق بازديد از بعضي جاها را نداشتيم. بعد هم در دژ به جايي رفتيم كه خيلي تاريك بود. بخاطر همين هركي موبايل داشت تويش دست مياورد كه چراغش روشن بشود. آنجايي كه رفتيم خيلي تاريك بود. آنجا اسامي زنداني ها هم بود. فروزاني همه اش به بابام ميگفت زودي برگرديم. ياحسيني بهش گفت مگر مرخصي نگرفته اي؟ من نميدانم، مگر فروزاني شب هم بايد از اداره مرخصي بگرفت؟

 وقتي كه از آنجا بيرون آمديم و ميخواستيم شام بخوريم بابام گفت همه اصرار دارند كه زود برگرديم و شام نخوريم ولي وقتي اتحاد جنوب از دوستان بابام سوال كرد گفتند نه ما گشنه مونه. بخاطرهمين بابام ضايع شد. در موقع شام خوردن من از بابام و آقاي هوشمند و جهانبخشان عكس گرفتم. موقعي كه برگشتيم مامانم و پرهام خيلي خوشحال شدن از ديدن من. راستي از اينكه برام پيام گذاشتين ممنونم. بابام براي من يه كامپيوتر خوبي گرفت. مامانم هم يه ماشين كنترلي بزرگ گرفت.

لينک| ۰۹:۴۴|