لینکهای روزانه
  â عکس هایی از کلیسای بوشهر
â عکس هایی از لنج های بوشهر
â عکس هایی از خانه رئیسعلی دلواری
â چیستان و معما
â جوکهای خواندنی
â تصاويري از ماشينهاي زيبا
 
بايگانی
 

âموضوعی

âماهانه

مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
اسفند ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
مرداد ۱۳۸۸
خرداد ۱۳۸۸
ارديبهشت ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
خرداد ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴

 
صفحات
 

âموضوعی

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸

 
لینکهای ورودی
  eintimu.321webs.com
bizplane.50webs.com
dstyler.freewebhostx.com
yandex.ru
dintimus.surge8.com
dintimuq.cwahi.net
dintimu.321webs.com
cstyler.freewebhostx.com
cintimus.surge8.com
cintimu.321webs.com
bstyler.freewebhostx.com
bintimus.surge8.com
bintimuq.cwahi.net
bintimu.321webs.com
astyler.freewebhostx.com
aintimus.surge8.com
aintimuq.cwahi.net
aintimu.321webs.com
hudoigec.belastend.de
bestdietis.domain.lc
 
لینکهای ثابت
  هفته نامه نسيم جنوب
عمو پورنگ
كوچولوها
كودكان
كانون پرورش فكري
دارا و سارا
 
آمار بازدید
 

امروز: ۱۶۲ بازديد
ديروز: ۱۶۸۵ بازديد
اين ماه: ۲۲۲۹۲ بازديد
از ابتدا: ۳۵۴۸۲۶ بازديد

 
 
 
 

. ۲۳ مرداد ۱۳۸۵

 
 

  سروش و پرهام

سلام. تابستان گرم است و در اگر در بوشهر زندگي كني گرما را بيشتر حس مي كني. چند روز پيش من امتحان انگليسي دادم و مي توانم بروم لتس گو. من در تابستان دو كلاس ميروم. يكي زبان و يكي خوش نويسي. راستي تولد پرهام برادر كوچكم هم گذشت. بابا و مامانم گرفتار هفته نامه نسيم جنوب بودند و نتوانستيم مراسم خاصي برايش بگيريم. يادم ميايد وقتي پرهام از بيمارستا ن آمد، آن روز صبح ساعت 7 صبح بيدار شدم كه اين عمل بي سابقه است چون من هميشه تابستان ها تا ساعت 12- 1 ظهر خوابم. من خوشحال شدم كه برادر تازه اي دارم. خلاصه دو سه سال بعد پرهام شد جن بلا، از ميز ميرود بالا، موهايم را مي­كشد، اگر دستش هم بزني ميزند زير گريه.

 راستي به شما گفته بودم كه اسم من مي خواست چي بشه؟ قبل از دنيا آمدن من حاج كاظم عموي بابام به بابام گفته بود كه اسم پسرتان را بگذارين مندني، مندني اسم پدر پدر پدرم بوده، اسم پدر پدرم هم حاج محمد حسين بوده. بابام بهش گفته بود ديگه اين اسم­ها قديمي شده. خلاصه  به زور عموي بابام راضي شد كه اسمم مندني نباشد. كه آقاي حسين ابوالحسني كه يكي از دوستان بابام است، به بابام گفت اسمش را بگذارين سروش، تا بلاخره اسمم شد سروش. الان پرهام سه سالش هست و كم كم ميرود در 4 سالگي. پرهام پسر خوبي شده ولي نه عالي. اسم پرهام هم خانم طالب پور كه همكار بابام و دوست خانوادگي بود گذاشت. بابام ميگه پرهام يعني ابراهيم فارسي شده. اسم پدر بزرگم كه شهيد شده ابراهيم بود. عموم دكتر منوچهر زودتر اسم ابراهيم را بر روي پسرش گذاشت كه حالا كلاس دوم راهنمايي است. ما كه ديگه نمي توانستيم بذاريم ابراهيم پس گذاشتيم پرهام كه معني ابراهيم ميدهد و اسم خيلي قشنگي هم هست. پرهام تولدت مبارك.

لينک| ۲۱:۱۱| "(۱۱)

 

 
 

. ۳۱ تير ۱۳۸۵

 
 

  سروش و استاد جلالي در كلاس عكاسي

 

سلام من به همراه بابام به كلاس عكاسي خانه مطبوعات رفتم. يك  روز صبح و يك روز بعدازظهر بود. من در اين كلاس چيزهاي زيادي ياد گرفتم. استاد كلاس آقاي بهمن جلالي از عكاسان قديمي ايران و استاد دانشگاه بود.

آقاي جلالي يك حرف قشنگ زد. گفت نگاه عكاس بايد به اطرافش با بقيه فرق داشته باشد و چيزهايي را ببيند كه ديگران نمي بينند يا متوجه نمي شوند. بعد يك مثال زد و گفت به اين گلدانهايي كه در حياط گذاشته شده نگاه كنيد. در حالي كه در دو قدمي شير آب قرار گرفته اند ولي كسي نمي رود به آنها اب بدهد براي اينكه كسي آنها را نمي بيند. بعد گفت كه من شلنگ را برداشتم و رفتم به آنها آب دادم، جاي دوري هم نرفتم. شما اين طوري نباشيد كه به اطراف توجهي نداشته باشيد بلكه به دور و بر خود توجه كنيد.

عكس مرا با همراه استاد جلالي كنار گلدان­هايي كه كسي به آنها توجهي نكرده بود مي بينيد.

لينک| ۰۰:۲۰| "(۱۸)

 

 
 

. ۱۳ تير ۱۳۸۵

 
 

  يك عكس با حال از سروش

لينک| ۱۰:۲۲|

 

 
 

. ۱۵ خرداد ۱۳۸۵

 
 

  سروش و امتحانات آخر سال

سلام این ها امتحان های آخر سال من است

یکشنبه علوم 3/2/85 - سه شنبه قرآن 5/2/85 - پنج شنبه فارسی 7/2/85 - دوشنبه اجتمایی 9/2/85 - چها رشنبه هدیه آسمانی 13/2/85

امتحان علوم من خیلی آسان بود البته نمی دانم برای دیگران چه طور بود. معلم ما از ما امتحان علوم گرفت. شاید فکر کنم تمام بچه ها نمره ی خوبی گرفته باشند، شاید هم 20 . سه شنبه قرآن داشتیم البته شنبه هم می توانستیم امتحان بدهيم. شنبه یک نفرمان امتحان داد که آن یک نفر هم زد خراب کرد و بقيه بهش گفتن وقتي بلد نبودي چرا امتحان دادي؟ مگر مرض داشتي؟ بلا خره روز سه شنبه همه مان نمره خوبی گرفتیم به جز یک نفر. پنچشنبه امتحان فارسی داشتیم. معلم ما فارسی را به دوقسمت تقسیم کرده بود که یک قسمت پنچشنبه و یک قسمت دیگر شنبه بود که من چون درس خوانده بودم هر دو قسمت را در یک روز امتحان دادم. اکثر بچه ها همین کار را کردن و تعداد کمی روز شنبه امتحان دادند. دوشنبه امتحان اجتمایی داشتیم. امتحان آسانی بود همه نمره ی خوبی گرفتن یا شاید هم بیست گرفته باشند. هدیه آسمانی آسان تریبن درس های ما هست این بار مطمن هستم که همه بیست گرفتند. فقط یک سوال خارج درس از من پرسید که من بلد نبودم، بهر حال خارج از درس بود. من از این که مدرسه را ترک می کنم هم خوشحالم و هم نارحت. خوشحال براي اینکه پس ازیک سال تلاش، میتوانم استراحت کنم و نتیجه تلاش خود را هم با رفتن به كلاس بالاتر ببینم و ناراحت بخاطر اینکه از دوستانم جداه می شوم.

میرسیم به امتحان های کتبی آخر سال: پنج شنبه 21/2/85 ریاضی - یکشنبه 24/2/85 املا - سه شنبه 26/2/85 جمله نویسی. میرسیم به اولین امتحان كتبي یعنی ریاضی. من ریاضی را ازشنبه خوانده بودم وهر روز 60 صحفه از ریاضی راجلو میرفتم و خیلی خوب امتحان ریاضی ام را دادم و بیست گرفتم. املا برای نمی شد گفت آسان بود، اما من در آن نمی لنگیدم. من در آن نمره خوبی راکسب کردم یعنی همان بیست. من اصلا در جمله نویسی همیشه بیست بودم وبرایم آسان بود و اينبار هم بيست بردم. خوب اگر فهميديد كه معدل من چند شده؟ اين كه ديگه فكر كردن نداره. 20 شد ديگه. معدل من كه بيشت شد بابام گفت ميخواهي چي برات جايزه بگيرم. من گفتم پلي استيشن 2 . بابام هم ولخرجي كرد و رفت يك پلي استيشن2 توپ برام خريد و جاتون خالي. من چند روزه دارم باهاش بازي ميكنم.

لينک| ۰۹:۰۶| "(۸)

 

 
 

. ۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۵

 
 

  سروش و كارنامه امتحاني

سلام. من اين روزها دارم امتحان ميدهم. امتحان نوبت دوم. بعد كه قبول شدم ميرم كلاس چهارم.

امتحان هديه آسماني داشتيم و خانم معلم از يكي از بچه ها پرسيد  كه حجاب يك زن مسلمان بايد چگونه باشد؟ جواب داد : خانم اجازه بايد در خانه حجاب را رعايت كند و در بيرون رعايت نكند. ما همگي خنديديم و ازش نمره كم شد.

چند وقت پيش كارنامه هاي نوبت اول را به ما داده بودند تا ما نشان پدر و مادرمان بدهيم. من همه نمرات را بيست برده بودم. خانم پاژوند معلم مان گفت بچه هاي فردا كارنامه هايتان را بدهيد تا پدرتان امضاء كند و با خود بياوريد. بعد بچه هاي كارنامه هاي خود را آوردند. يكي از بچه ها به نام مسعود روي كارنامه اش چاي ريخته بود و بقدري مچاله شده بود كه خانم بهش گفت مگر كارنامه ات را جويدي؟ پدر و مادر يكي ديگر از بچه ها پشت كارنامه بچه اشان حساب و كتاب كرده بودند و قيمت خريد برنج و ميوه را نوشته بودند. من هم يادم رفته بود كه كارنامه ام را با خود ببرم. بعد كه زنگ زد و ما آمديم بيرون تازه فهميديم كه بچه خانم معلم خودش هم كارنامه اش را گم كرده بود و با خود نياورده بود.

 

لينک| ۱۰:۱۲|

 

 
 

. ۱۹ فروردين ۱۳۸۵

 
 

  سروش و ارزوهاي نوروزي

19 فروردين 85- سلام من سال نو را به همه دوستان  وبلاگ نويس تبريك مي گويم و آرزوي پيروزي براي شما دارم. من در سال نو  به خانه ي عمو هايم، مادر بزرگ هايم و عمه هايم رفتم. در ايام عيد مهمان هم داشتيم. اولي آقاي دكتر معدني دوست بابام كه از تهران به بوشهر آمده بود  و دومي عمه ام كه از اصفهان به بوشهر آمد. امين پسر آقاي معدني كه دوستم است به خوزستان رفتند و بعد به شهر بوشهر آمدند. آنها سه روز در بوشهر گذراندند و بعد به شهر تهران برگشتند. در اين سه روز خاطره و جريان هاي زيادي با هم داشتيم كه من براي شما تعريف مي كنم. آن ها ساعت 11 شب وارد بوشهر شدند و با آن ها شام خورديم و صبح روز بعد ما به ديدن كليسا و موزه بوشهر و امارت گلشن رفتيم و آن ها آن جا را ديدند و بعد به خانه آمديم و روز سوم جلسه بنياد آتشي در خانه ما بود و آن ها ساعت 3 به كنار دريا رفتند. در جلسه بنياد آتشي، دختر و برادر آتشي و چند نفر از دوستانش بودند.  ما بعد  به پارك شغاب رفتيم و آن جا شام خورديم و من و پرهام با امين بازي كرديم . روز  بعد از آن، ما با عمه مليحه به بندرگاه رفتيم و در آن جا با دختر عمه ام مريم عكس گرفتيم.  فوتبال هم بازي كرديم. آن جا هوا سرد بود اما بعد هوا گرم شد. ما در آن جا خوردني هايي چون تخمه، ميوه و آجيل خورديم و بعد به خانه خود برگشتيم امين معدني يك روز قبل رفته بود. من در نوروز از تعدادي از افراد فاميل خواستم كه آرزوهاي خود را بنويسند. همه آنها اول آرزوي سلامتي داشتند و بعد از سلامتي آرزوهاي ديگري هم داشتند كه براي من نوشتند و من آنها را در وبلاگم مي گذارم تا شما هم بخوانيد:

بابام: آرزو دارم در سال جديد نسيم جنوب توقيف نشه.

مامانم: آرزو دارم هميشه همراه و يار  يونس باشم و  آرزو دارم كه سروش در درسهايش موفق باشه و پرهام هم درس خوان باشه.

دكتر منوچهر(عمو): آرزو دارم كه سروش بتونه به درد آينده كشور بخورد.

مريم(دختر عمه) : در زمينه رشته تحصيلي ام كامپيوتر،  يكي از خبره ها شوم و خوشبختي در تمام مراحل زندگي.

مليحه (عمه): ظهور آقا امام زمان .

اسماعيل (عمو) : آرژانتين قهرمان جام جهاني شود.

يوسف(عمو): بازنشستگي هر چه زودتر و مسافرت به كشورهاي ديگر به همراه مرجان.

مرجان (زن عمو): رفتن به حج تمتع با يوسف.

محسن(عمو): آزادي زندانيان سياسي.

آرش(پسر عمه):  آرزو دارم آلمان و آرژانتين در فينال جام جهاني باشند آرژتنتين 3 به 1  آلمان را ببرد.

شهين (عمه): آرزو ي موفقيت و صالح بودن فرزندانم.

عباس (شوهر عمه): توفيق جوانان و شادي  دل همه مردم ايران.

مامان جون صغري(مادر بزرگ): ازدواج ميثم، ساختن طبقه بالاي خانه و  رفتن به خانه خدا.

حاج جواد(پسر عموي بابام): آرزوي من ازدواج سروش، دانشگاه سروش و پرفسوري سروش است.

دكتر فايقه (دختر دايي مامانم): آرزو دارم توي تخصص پزشكي قبول بشم.

مهديس(دختر دايي مامانم): آرزو دارم كه در رشته دندانپزشكي قبول بشم.

فرزانه(دختر دايي مامانم): آرزو دارم كه زودتر رشته دندانپزشكي را تمام كنم.

مهدي (دايي): برم دبي زندگي كنم.

اما من هم آرزو دارم كه در سال جديد در امتحاناتم موفق باشم تا براي آينده ي بهتر خود را آماده سازم.

شما هم آرزوي خود را براي من بنويسيد.

لينک| ۱۰:۱۶|

 

 
 

. ۲۹ اسفند ۱۳۸۴

 
 

  سروش و شب دلهره ها

29 اسفند 1384

سلام. من عيد را به شما تبريك مي گويم.

راستي من هم به شب دلهره ها رفتم

همان شب دلهره ها

دلهره هايي كه 16 زخمي به همراه داشت

 ما به شب دلهره هايي رفتيم كه خودمان هم ترقه داشتيم .

شب چهارشنبه سوري همه مردم بوشهر در كنار دريا جمع شده بودند و ما هم رفتيم. ما يك عدد ترقه بمبي و4 عدد  فشفشه نوراني با خود برده بوديم و من آنجا ترقه و فشفشه زدم. آن جا زير پاي من هم ترقه انداختند. نمي دانم چه ترقه اي بود و بعد آن قدر صدا زياد شد و شلوغ شد كه ديگر بر گشتيم.

 راستي آقاي خليلي براي درس دادن روزنامه نگاري به شهر بوشهر آمد. آقاي خليلي توي كلاس روزنامه نگاري به خبرنگاران بوشهر درس ميداد.

ما به همراه نويسنده ها و خبرنگارا به اردوگاه چاهكوتاه رفتيم. اول نمي گذاشتند داخل بشويم آخه قرار بود 

يك بنده خدايي زودتر از ما برسد اما ما زودتر آمديم و خلاصه به هر دردسري بود داخل اردوگاه شديم

و يك گوشه زير درختان زيبا نشستيم.

آقايان ياحسيني، خورشيد فقيه، معتمد، موذني، يوسفي ، قاضي زاده ، حشمتي ، مهدي زاده ، بنه گزي، موحد، منصور نژاد، جعفري و عليخواه نويسندگان و خبرنگاران زيادي با ما بودند. در آنجا همه درباره هفته نامه هايشان بحث ميكردند.

آن جا تخمه و ميوه خورديم و ظهر هم چلو كباب خورديم. من نتوانستم تمام چلوكباب را بخورم چون به اندازي سه نفر بود. بعد حسابي اذيت سعيد بردستاني كردم چون همش سنگ مي زد توي پام.

بعدش ما به بندرگاه هم رفتيم. من در كنار دريا گوش ماهي جمع كردم ودو سه تا عكس گرفتم وقدم ميزدم. آن ها آبميوه دادند ومن هم خوردم. خيلي خوش گذشت.

 و اما نوروز. من احساس خوبي دارم چون عيد است و مدرسه ها تعطيل است من براي سالي جديد

آماده ميشوم. من خاطرات نوروز خودم را برايتان بعد مينويسم.

لينک| ۱۰:۵۶|

 

 
 

. ۱۶ بهمن ۱۳۸۴

 
 

  سروش و سه موضوع

16 بهمن 1384

سلام این روز ها سر من خیلی شلوغ شده چون فصل امتحانات بود. اولین امتحان من ریاضی بود. البته امتحانات من تمام شده، امتحان ریاضی را زیاد سخت نگرفتند و من بیست گرفتم. دومین امتحان بنویسیم، بود اکثر بچه ها نمره ی خوبی گرفتن واما امتحان املا بیشتر کم آوردند تا بیست. الحمدالله من  بیست گرفتم. راستی من آبله مرغان گرفته بودم و حسابی خال خالی شده بودم و یک روز نخوابیدم. در کلاس ما ده نفر با هم آبله مرغان گرفته بودند که بدتر از همه امان پویا امیران گرفته بود.

بچه هايي هم كه سالم بودند به معلم می گفتند كلاس ما را تعطیل کنید. اما امتحان خوش نویسی و نقاشی، این دو تا امتحان با هم بود. یک برگه به ما دادندم یک طرف آن نقاشی کنیم و یک طرف آن خوش نویسی بنویسیم.

 در طول این مدت اکبرنیا برایمان شعر گیلانی خواند. راستی دست من سوخته بود. من كنار بخاري دستمال را آتش زدم و بعد می خواستم خودم رو به آب برسانم که نرسيدم و یک دفعه آن را انداختم ولي دستم سوخت وحدود سه ساعت از درد دور خانه چرخ زدم. شما ديگر با بخاري بازي نكنيد. 

لينک| ۱۲:۳۱| "(۰)

 

 
 

. ۱۵ آذر ۱۳۸۴

 
 

  سروش و استاد آتشي

15 آذر 1384

سلام. من از صميم قلب به همه تسليت مي گويم.

آقاي منوچهر آ تشي در بوشهر كه بود در دفتر هفته نامه نسيم جنوب پهلوي بابام كار مي كرد. هر وقت مي آمد دفتر براي من شكلات مي آورد و هميشه مي گفت سروش حالت چطوره؟

در دفتر نسيم جنوب خيلي ها مي آمدند و پهلوي آقاي آتشي مي نشستند و شعر مي خواندند و آقاي آتشي هم با آنها حرف مي زد. آقاي آتشي و بابام جلسه مي گذاشتند و بعد شاعرها مي آمدند و شعر مي خواندند و درباره شعر سخنراني مي كرد. من آقاي آتشي را خيلي دوست داشتم و هميشه به من محبت مي كرد و با من حرف مي زد. بعد محسن عمويم خيلي عكس از آقاي آتشي گرفت. يك روز آقاي آتشي گفت سروش تو هم بيا تا با تو هم عكس بگيرم. بعد من روي پاي آتشي نشستم و يك عكس يادگاري قشنگ از ما گرفتند. بابام با آقاي آتشي خيلي رفيق بود. بعد آقاي آتشي رفت تهران. از آنجا هم كه با بابام تلفني صحبت ميكرد هميشه مي پرسيد كه حال سروش چطوره؟ بزرگ شده يا نه؟ چند بار هم كه به بوشهر آمد مي آمد دفتر نسيم جنوب و مي گفت چقدر بزرگ شده اي سروش.

من خاطره خاكسپاري استاد منوچهر آتشي را الان مي نويسم . جنازه ي استاد را از  مجتمع فرهنگي تا اداره ارشاد تشييع كردند. من هم در ميان مردم بودم و بعد آن را سوار آمبولانس كردند و به امامزاده  بردند. جمعيت خيلي زياد بود. بسياري از نويسندگان و شاعران و مردم عادي آمده بودند. آن جا سنج دمام مي زدند و لا اله الا الله مي گفتند. مردم به زور داخل امام زاده مي رفتند و بعضي هم نتوانستند وارد امامزاده شوند چون جمعيت زياد بود. بعد يكي يكي بر بالاي سكو مي رفتند و حرف هاي زيادي را زدند. بعضي هاي عكس مي گرفتند و بعضي ها هم فيلمبرداري مي كردند. استاد منوچهر آتشي از دبستان و دبيرستان در بوشهر بود و دانشسرا در تهران گذراند. و 22 آبان 84 به عنوان چهره ي ماندگار انتخاب شد. بگذريم در داخل امام زاده هم سنج و د مام  ميزدند و همه غمگين بودند. او كتاب هاي زيادي را نوشته است و مردم خيلي دوستش داشتند.

لينک| ۱۲:۳۳|