لینکهای روزانه
  â عکس هایی از کلیسای بوشهر
â عکس هایی از لنج های بوشهر
â عکس هایی از خانه رئیسعلی دلواری
â چیستان و معما
â جوکهای خواندنی
â تصاويري از ماشينهاي زيبا
 
بايگانی
 

âموضوعی

âماهانه

مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
اسفند ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
مرداد ۱۳۸۸
خرداد ۱۳۸۸
ارديبهشت ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
خرداد ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴

 
صفحات
 

âموضوعی

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸

 
لینکهای ورودی
  bizplane.50webs.com
fintimu.321webs.com
eintimus.surge8.com
eintimuq.cwahi.net
eintimu.321webs.com
dstyler.freewebhostx.com
yandex.ru
dintimus.surge8.com
dintimuq.cwahi.net
dintimu.321webs.com
cstyler.freewebhostx.com
cintimus.surge8.com
cintimu.321webs.com
bstyler.freewebhostx.com
bintimus.surge8.com
bintimuq.cwahi.net
bintimu.321webs.com
astyler.freewebhostx.com
aintimus.surge8.com
aintimuq.cwahi.net
 
لینکهای ثابت
  هفته نامه نسيم جنوب
عمو پورنگ
كوچولوها
كودكان
كانون پرورش فكري
دارا و سارا
 
آمار بازدید
 

امروز: ۱۹۵ بازديد
ديروز: ۱۶۸۵ بازديد
اين ماه: ۲۲۳۲۵ بازديد
از ابتدا: ۳۵۴۸۵۹ بازديد

 
 
 
 

. ۳۰ دی ۱۳۸۶

 
 

  عکس های سروش از عزاداری عاشورا در بوشهر

با سلام. من در روز عاشورا به میان عزاداران رفتم و از آنها عکس گرفتم. این هم عکسهای من:

جمع شدن مردم عزادار بوشهر برای عاشورا در میدان شهر

عزاداران محله دهدشتی

عزاداران محله بهبهانی

عزاداران محله بهبهانی

عزاداران محله شنبدی

موسیقی عزاداران محله دهدشتی

یک کودک دمام زن

شمرهای محله شیخ سعدون

تعزیه محله شیخ سعدون

 

 
 

. ۰۲ آبان ۱۳۸۶

 
 

  عکس های سروش از مصاحبه معاون استاندار بوشهر

سلام. آقای زینبی معاون سیاسی استاندار بوشهر مصاحبه مطبوعاتی داشت. عکس های مرا ببینید و لذت ببرید:

رئیس روابط عمومی استانداری: اقا نگاه کن این روزنامه ها چی نوشتن...

 

زینبی: روزنامه بخونیم ببینیم بالاخره میریم یا می مونیم...

 

خورشید فقیه: یه سوال سختی بپرسم که ...

 

سوال همراه با جایزه: زینبی در کدام طرف نشسته است؟

 

سیامک برازجانی بعد از خواندن مقاله جدی خود در روزنامه

 

میکرفن در بینی سیروس بنه گزی چه می کند؟

 

سنگر گرفتن اسماعیل جعفری برای شکار لحظه ها

 

خبرنگار نصیر: تا جوابم را ندی نمی زارم بری

 

 
 

. ۱۷ مهر ۱۳۸۶

 
 

  حمله خبرنگاران بوشهری به ... (2)

خبرنگاران بوشهر میهمان افطار خانه مطبوعات بودند. عکس های من از حمله خبرنگاران به چلو مرغ

حق پرست بدنبال یافتن رابطه موسیقی و مرغ

قاضی زاده سردبیر چشم انداز جنوب: چه زود تموم شد!

حاج خلیل: گارسوووووووون کجویی. گشنممممممممن....

قاسمی در جستجوی مرغ

 

 
 

  حمله خبرنگاران بوشهری به ...

خبرنگاران بوشهر میهمان افطار خانه مطبوعات بودند. عکس های من از حمله خبرنگاران به چلو مرغ

جهانبخشان: عمو گشنموننا. ای مرغ کو کجان؟

غش کردن سردبیر سراج ساحل از کرسنگی

 

حمله اسماعیل جعفری و تعجب حسین دهقانی

فرزان اسدی: افه ی یه خوراک درسی توی بوشهر خوردیما

 

 
 

. ۲۸ شهريور ۱۳۸۶

 
 

  سروش و كوچكترين خبرنگار بوشهر

سلام نیرو انتظامی به مناسبت روز خبرنگار، یک جلسه گرفته بود که از خبرنگاران تقدییر بکند. من به همراه بابام به جلسه رفتیم. من در جلسه عکس های زیادی گرفتم، وقتی دیدند که من دارم عکس می گیرم سرتیپ مصطفی نژاد فرمانده نیروی انتظامی که در آن جلسه بود، پرسید که من هم با هفته نامه نسیم جنوب کار می کنم؟ وقتی آقای عالی حسینی بهش گفت که بله، عکاسش توی هفته نامه چاپ می شه، تعجب کرد و با دست خط خودش یک تقدیر نامه برای من نوشت و وقتی موقع تقدیر از خبرنگاران شد اسم من را به عنوان کوچکترین خبرنگار بوشهر خواندند. من هم با سرتیپ دست دادم و کادو و تقدیر نامه را به من دادند.

 

 
 

. ۲۶ تير ۱۳۸۶

 
 

  سروش و یک پیشنهاد برای تابستان بچه ها

سلام، من در تابستان کلاس بدمینتون می روم و سعی می کنم اوقات فراغت خوبی را بگذرانم. بعضی از بچه ها می گن کلاسی نیست که ما در تابستان بریم و حوصله مون سر میره، ولی اون هایی که این حرف رو می زنند اشتباه می کنند، فقط کافیه چشماشون رو باز کنن و به دور و برشون نگاه کنند، بعد متوجه می شن چه قدر اشتباه می کنند.

 من به اون بچه هایی که تابستان در خانه می نشینند و در و دیوار را نگاه می کنن که تابستانشان بگذرد پیشنهاد می کنم به کلاس های ورزشی مثل بدمینتون، تکواندو و شطرنج بروند.

راستی شطرنج، چرا از کلاس شطرنج استقبال کمی می شود؟ مگه کسی نیست در بوشهر به بازی فکری علاقمند باشد؟ میتوانیم به کلاس شطرنج برویم و با بازی فکری و فکر کردن اوقات خودمان را بگذرانیم. من نیز می خواهم به کلاس شطرنج بروم و اوقات فراغت خوبی را بگذرانم.

اونایی که میخوان این کلاس ها را برن میتونن بیان استادیوم بوشهر که این کلاس ها اونجا هست یا برن سالن صدوقی. پیشنهاد من به دوستانم اینه که توی تابستان توی خانه نشینین و این همه تلویزیون نگاه کنین یا با کامپیوتر بازی کنین یا پلی استیشن بازی کنین، بیایین ورزش کنید و لذت ببرین.

 

 
 

. ۱۵ خرداد ۱۳۸۶

 
 

  سروش و جشن پایان کلاس چهارم

سلام یک روز قبل از پایان امتحان کلاس چهارم بود. من درس هایم را خوانده بودم و می خواستم تولد بگیرم، مادرم گفت هم جشن تولد توست و هم جشن قبولی بچه های کلاس چهارم شما. من و مادرم مشغول درست کردن کارت دعوت بودیم، تا درست کردن کارت دعوت تمام شد، من رفتم خوابیدم. فردای آن روز کارت دعوت را به تمام  بچه های کلاس دادم همه دعوت بودند به غیر از دونفر آنها که دیر به جلسه امتحان رسیده بودند و فرصت نشد به آن ها کارت دعوت بدهم یک از آن ها را توانستم پیدا کنم.

 خلاصه ساعت 7 بچه ها کم کم آمدند. بعد از این که همه بچه ها آمدند مادرم بستنی آورد، و وقتی همه ی بچه ها بستنی خوردند، بابام فش فشه شادی را آورد. بچه ها همراه با فش فشه شادی به بالا و پایین میپریدند، چراغ ها را خاموش کردیم و همه با فش فشه شادی داد میزدیم وبعد از این که فش فشه شادی تمام شد همه شروع کردیم به دعوای برره ای.

 بعد رفتیم کادو ها را باز کردیم. وقتی باز کردن کادو ها به پایان رسید، مادرم کیک را آورد. روی کیک عکس من و پرهام بود. یادمان رفته بود شمع بگیریم. کیک را بریدیم و به بچه ها دادیم و خوردند چه کیک خوشمزه ای.

بعد یک مسابقه جالب گذاشتیم و آن مسابقه جوک بود. همه بچه ها یک یکی شروع کردند جوک تعریف کردن و بعد بابام به بهترین جوکها جایزه داد.

 بعد پدرم گفت همه برن توی حیاط فوتبال بازی. هر کس دوست داشت می رفت تو تیم ما یا آن ها. وقتی می خواستن پنالتی بزنن ما همه توی گل وا می ایستادیم تا گل نخوریم. فوتبال خیلی وحشتناکی بود همه به توپ لگد می زدند وبعضی وقت ها به پای یک دیگر. فکر کنم نصف آن بچه ها از آن ماجرا ناقص شده بودند. تا اینکه ساعت 9 و نیم شب شد و یک یکی مادر و پدر بچه ها دنبالشان آمدند و آنها را با خودشان بردند. فقط یکی از دوستانم مانده بود که او را خودمان رساندیم.

آن روز عجب روزی بود و راستی آن روز آخرین دیدار بچه های کلاسمان با یک دیگر بود و بچه ها میگفتند این جشن پایان کلاس چهارم ما بود.

 

 
 

. ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۶

 
 

  سروش و معرفی وبلاگ

سلام، ما امتحان داشتیم که وسط امتحان خانم باژوند معلم کلاس سومم به کلاسمان آمد و به آقامان گفت اگر بشه سروش وقتی امتحانش را داد چند لحظه ای به کلاسم بیاید. معلم مان گفت باشد.

 من وقتی امتحانم را دادم، به کلاس خانم باژوند رفتم اما خانم پاژوند در کلاس نبود. من رفتم به اتاق مدیر، جایی که معلمان در آنجا جمع می شوند. من منتظر ماندم، وقتی خانم باژوند از اتاق مدیر بیرون آمد، در راه به من گفت دانش آموزان من نمی دانند وبلاگ چیست، تو بیا به آن ها بگو.

من گفتم باشه.

رفتیم به کلاس و بعد خانم باژوند به من گفت: به بچه ها توضیح بده وبلاگ چیست.

من گفتم: وبلاگ دفترچه خاطراتی است که انسان خاطرات خودش را در دسترس مردم قرار می دهد و به آن ها میگوید که چه اتفاقاتی برایش افتاده و از آن ها چه درسی گرفته، اما این خاطرات در اینترنت نوشته میشود و همه مردم هر جای دنیا که باشند میتوانند راحت آنرا بخوانند. وبلاگ باعث می شود ما با نویسندگی آشنا شویم.

 بعد من آدرس وبلاگم را در تخته نوشتم و به کلاسم برگشتم.

 

 
 

. ۰۳ ارديبهشت ۱۳۸۶

 
 

  سروش و آرش کمانگیر

ما امتحان انشاء داشتیم. من به آقا معلم گفتم آقا میتونیم درباره موضوعی بیرون از کتاب انشاء بنویسیم؟ گفت اشکالی نداره. من سر امتحان یک انشاء نوشتم که شما آن را می خوانید:

جنگ بین ایران و توران بود. ایرانیان که به ظاهر شکست خورده بودند و تسلیم افراسیاب بودند. افراسیاب تا آذربایجان جلو آمده بود و در همین هنگام منوچهر شاه غمگین و افسرده بود و از خود شرمسار بود. وقتی که با وزیر و سردارانش حرف زد، او چاره ای جز تسلیم شدن نمی دید و به یکی از سرداران قوی و نیرومندش دستور داد تا به افراسیاب پیمان صلح و آشتی بدهد. سردار این پیام را به افراسیاب برد. افراسیاب چندی فکر کرد و در جواب گفت:باشد ما پیشنهاد صلح شما را می پذیریم ولی به یک شرط، به شرطی که یک تیرانداز ایرانی تیری پرتاب کند و هرجا که افتاد همانجا مرز بین ایران و توران باشد.

سردار ایرانی این پیغام را به منوچهر شاه رساند. منوچهر شاه دید که چاره ای جز این نیست. این پیشنهاد را پذیرفت و دستور داد که مسابقه ای برگزار کنند.

در همین هنگام آرش کمانگیر در حال برگشتن به خانه بود و وقتی به خانه برگشت مادرش را دید که غمگین است و گریه میکند.

آرش از مادرش پرسید چه شده، چرا گریه میکنی؟

مادر در جواب به او گفت: نگاه کن دنیا به کجا رسیده است که افراسیاب تا آذربایجان رسیده  و به ما پیشنهاد میدهد تیری بیاندازید هر جا تیر فرود آمد آنجا مرز ایران و توران خواهد بود.

آرش غمگین شد و خود را به محل مسابقه رساند و در آن مسابقه آرش برنده شد و روز بعد روز تیراندازی بود.

همه مردم دعا می کردند. آرش رو به منوچهر شاه و سردارانش کرد و گفت بدن من هیچ عیب و نقصی ندارد. این را گفت و و به بالای کوه دماوند رفت و با تمام قدرتش تیر را پرتاب کرد. تا تیر را پرتاب کرد مردم به بالای کوه رفتند، آرش را دیدند که جان به جان آفرین تسلیم کرده است اما تیر تا نیمروز در هوا بود و بعد کنار رود جیحون و کنار درختی فرود آمد.

آنجا شد مرز بین ایران و توران و افراسیاب با افسوس به خانه اش برگشت.

 

 
 

. ۱۳ اسفند ۱۳۸۵

 
 

  سروش و عکسی از جلسه خانه مطبوعات

حضور فعال وحید در جلسات خانه مطبوعات