لینکهای روزانه
  â عکس هایی از کلیسای بوشهر
â عکس هایی از لنج های بوشهر
â عکس هایی از خانه رئیسعلی دلواری
â چیستان و معما
â جوکهای خواندنی
â تصاويري از ماشينهاي زيبا
 
بايگانی
 

âموضوعی

âماهانه

مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
اسفند ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
مرداد ۱۳۸۸
خرداد ۱۳۸۸
ارديبهشت ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
خرداد ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴

 
صفحات
 

âموضوعی

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸

 
لینکهای ورودی
  bizplane.50webs.com
fstyler.freewebhostx.com
fintimus.surge8.com
fintimuq.cwahi.net
fintimu.321webs.com
eintimus.surge8.com
eintimuq.cwahi.net
eintimu.321webs.com
dstyler.freewebhostx.com
yandex.ru
dintimus.surge8.com
dintimuq.cwahi.net
dintimu.321webs.com
cstyler.freewebhostx.com
cintimus.surge8.com
cintimu.321webs.com
bstyler.freewebhostx.com
bintimus.surge8.com
bintimuq.cwahi.net
bintimu.321webs.com
 
لینکهای ثابت
  هفته نامه نسيم جنوب
عمو پورنگ
كوچولوها
كودكان
كانون پرورش فكري
دارا و سارا
 
آمار بازدید
 

امروز: ۲۲۹ بازديد
ديروز: ۱۶۸۵ بازديد
اين ماه: ۲۲۳۵۹ بازديد
از ابتدا: ۳۵۴۸۹۳ بازديد

 
 
 
 

. ۲۳ شهريور ۱۳۸۷

 
 

  سروش و ملاقات با حافظ

 

 

سلام من در اين مطلبم مي خواهم در مورد شاعري حرف بزنم كه تقريبا همه ي ما اورا مي شناسيم. اين شاعر بزرگ خواجه شمس الدين حافظ شيرازي نام دارد. اين شاعر بزرگ ايراني تازه 15 ساله بود كه به شغل نانوايي دست يافته بود. او كتاب را از همه ي چيز ها بيشتر دوست داشت و در نانوايي هم شعرهاي خود را بيان مي كرد كه همه به او مي گفتند مواظب باش كه سعدي نشوي. ولي اين شاعر بزرگ با شعرهايي كه مي سرود چيزي بزرگ تر يا برابر سعدي شد و آوازه ي شهرت او در تمام ايران و جهان پيچيد.

او شيراز را خيلي دوست داشت و بيشتر عمر زندگي خود را درشيراز سپري كرد و آرامگاه او نيز در شيراز است. مردمان زيادي از تمام جهان از آرامگاه او بازديد مي كنند و با خواندن ديوان حافظ به بزرگي اين شاعر ايراني پي مي برنند. رسانه ها و يا تمام مردم ايران بايد بيشتر به اين شاعر بزرگ ايراني اهميت بدهند.

ما هم در سفر به شيراز به مقبره ي اين شاعر بزرگ ايراني رفتيم و عكس هاي يادگاري گرفتيم و براي شادي روح اين فرد بزرگ ايراني دعا كرديم.

 

 

 
 

. ۱۲ مرداد ۱۳۸۷

 
 

   سروش و جشن تولد

سلام من در این مطلب می خواهم در مورد جشن تولدم بنویسم. من معمولا جشن تولدم را پایان سال تحصیلی می گیرم. در این سال هم همین طور شد و در آخرین روز امتحان، کارت دعوتم را دادم و من تمام بچه های کلاسمان را دعوت کرده بودم. خوب برسیم به روز تولد. کم کم بچه های کلاسمان آمدند و پرهام کادو ها را از آن ها می گرفت. چند دقیقه بعد پدر و مادرم به همراه کیک آمدند. خوب اول تولد يكي داشت ارگ مي زد و همه نگاه هم می کردند  بعد از چند دقیقه تمام بچه های کلاس حلقه زدند ودو تا از بچه های کلاس آمدند وسط و بالا و پايين پريدند. بعد همه ی بچه ها رفتند در اتاق من برای فوتبال بازی با پلي استشن، هرکس که می خواست بازی کنه باید پیش من می آمد واسم می نوشت. بازی اول بین احسان اسمعیلی و علم بلادی برگزار شد. آن های که طرفدار علم بلادی بودند در یک طرف و کسانی که طرفدار احسان اسمعیلی بودند در یک طرف دیگر. ما هم که تماشاگر نما بودیم. تقریبا وسط بازی بود که مادرم گفت بیايین کیک بخورین. ما رفتیم کیک خوردیم. وقتي كه خواستيم که ادامه بازی را انجام بدهیم مادرم گفت بیايین ساندویچ بخورین كه ما رفتیم ساندویچ خوردیم و بعد از ساندویچ خوردن دوباره رفتیم تا ادامه ی بازی را کنیم که خوش بختانه بازی به پایان رسید.

بعد از بازی رفتیم کادوها را باز کردیم و عکس دست جمعی گرفتیم. بعدهم رفتیم در حیاط و به یار کشی برای فوتبال مشغول شدیم که پدرم آمد و گفت هرکی دوست دارد برود آن دروازه و هر کی دوست دارد برود دروازه ی دیگر. در اين بازي هیچکس کار توپ نداشت و فقط پای هم را می زدیم و پایان جشن تولد من با فوتبال بازي بچه ها بود.

 

 
 

. ۱۹ خرداد ۱۳۸۷

 
 

  سروش و اولین و آخرین روز کلاس پنجم

سلام من می خواهم در این مطلبم در مورد کلاس پنجم وسالی که برایم گذشت بنویسم .

اول مهر اولین روزی بود که از دبستان سعادت پا به مدرسه ی جدیدم می گذاشتم. من به پله های کوتاه مدرسه ی شهید باهنر پا گذاشتم و به کلاس پنجم الف رفتم واول کار با معلم کلاس پنجمم آقای افشار دست دادم و در نیمکت آخر پیش دوستم فرشاد فر نشستم. من اول که وارد این مدرسه شدم فکر نمی کردم که کسی به زودی با من دوست شود ولی خیلی زود دوست های بسیار زیادی پیدا کردم. محمد زاده نیز آمد پیش فرشاد فر نشست، بعد امیر محمد و علم بلادی آمدند. من از قبل علم بلای رو می شناختم ودوران آمادگی را با هم طی کرده بودیم و باهم دوست بودیم. البته بعد من دوست های زیادی مانند احسان اسماعیلی – وفا بوستانی – امیرمحمد حیدری – محمد جواد ترکی و خیلی کسانی دیگر که در مطلب های بعد با تک تک آن ها آشنا خواهید شد، پیدا کردم.

 من از روز اول مدرسه گفتم و حالا بپردازیم به آخرین روزمدرسه. آخرین روز مدرسه قرار بود جشن بگیریم . یکی آز بچه هایمان می خواست نی انبانه و یکی دیگر ازبچه هامون دف بزند که این ها به ترتیب گشمردی و کاویانی بودند. کاویانی به خاطرات قشنگ آبادانیش مشهور بود، با گشمردی هم به کلاس بدمینتون برای شرکت در مسابقات بدمینتون رفته بودیم ولی جالب بود که این دو تا هنرمند به علت کمبود وقت نتوانستند برنامه ی زنده خود را در جشن اجرا کنند. خلاصه جشن شروع شد و ما از گرسنگی داشتیم می مردیم که ساندویچ آوردند، بعد نوشابه وسمبوسه آوردند که من نتوانستم سمبوسه بخورم ولی ساندویچ رو کامل خوردم. بعدش هم مسابقه برگزار شد. من کنارعرفان علم بلادی نشستم، بعد دیدیم که بیشتر زرنگ های کلاس آمدند در ردیف ما نشسته اند. مسابقه بیست سوالی بود، ما در این مسابقه نتوانستیم نتیجه ی مطلوبی بدست بیاوریم و تقریبا عین کشتی تایتانیک بودیم تا اینکه  زنگ چهارم خورد و کلاس پنجم ما تمام شد. بعضی ها خوش حال بودن بعضی های دیگر ناراحت، بقیه دیگر را نمی دانم ولی من و دوستانم ناراحت بودیم که به پایان کلاس پنجم رسیده ایم و ممکن است سال دیگر با همدیگر در یک کلاس نباشیم.

 

 

 

 

 
 

. ۲۲ ارديبهشت ۱۳۸۷

 
 

  سروش و فرودسي

سلام من مي خواهم در مورد كسي حرف بزنم كه چيزي بالاتر از جان را به ايرانيان هديه داد و همه ي ما مديون زحمت هاي او هستيم. او كسي نيست جز حكيم ابوالقاسم منصور بن حسن فردوسي طوسي، او در سال هاي 401-400هجري شاهنامه را تمام كرد و آنرا به نزد شاه ترك ايران محمود غزنوي برد تا نتيجه زحمت سي ساله ي خود را به او نشان بدهد ولي مورد بي مهري محمود غزنوي قرار گرفت. اين بي مهري دودليل داشت: دليل اول اين بود كه فردوسي شيعه بود و محمود غزنوي نيز از مذهب شيعه بدش مي آمد و دليل دوم اين بود كه در كتاب شاهنامه پيروزي ايرانيان بر ترك ها را نشان مي داد.

روز 25 ارديبهشت روز بزگداشت فردوسي است. اميدوارم كه ما در اين روزها قدر اين شاعر بلند آوازه ي ايراني را بدانيم. اين هم عكسي از من در كنار فردوسي در موزه چهره هاي ماندگار.

 

 
 

. ۰۹ ارديبهشت ۱۳۸۷

 
 

  سروش و عمارت ملك

سلام من به همراه خانواده ام به گشت وگذار در محله ي بهمني مشغول بوديم كه به امارت ملك بر خورديم. پدرم به من گفت برو چند عكس از اين عمارت با شكوه بگير. من هم چند عكس گرفتم كه عكس ها را در پايين صفحه مي توانيد نگاه كنيد. وقتي به خانه رسيديم پدرم گفت مي تواني به كتاب فرهنگ نامه ي بوشهر نوشته ي دكتر سيد جعفر حميدي مرا جعه كني و اطلا عاتي در مورد امارت ملك به دست بياوري.

در كتاب فر هنگ نامه ي بوشهر نوشته بود كه عمارت ملك از بناهاي حا ج محمد مهدي ملك التجار بوشهر در عصر قاجار است و اين عمارت به دست معماران ايراني و ايتاليايي ساخته شده، اين بنا در اثر بي ملايمتي در حال ويراني است ولي در رديف سا ختمان هاي ميراث فر هنگي به ثبت رسيده است.

به نظرم چه خوب مي شد اگر قدر اين بناي تاريخي را  مي دانستيم.

 

 
 

. ۱۱ فروردين ۱۳۸۷

 
 

  سروش و عکسهایی زیبا از بندر بوشهر

سلام. من با خانواده خودم و خانواده آقای دکتر معدنی که میهمانان نوروزی ما بودند رفتیم دریاگردی. سوار کشتی والفجر شدیم و توی دریا گشتی زدیم و از این سفر دریایی عکسهایی را تهیه کردم. امیدوارم که خوشتان بیاید و اگر دوست داشتید به میهمانان نوروزی خودتان هم نشان دهید تا ببینند که بندر بوشهر چقدر زیباست.

 

 
 

. ۰۱ فروردين ۱۳۸۷

 
 

  عکس های سروش از جشن نوروزی خانه مطبوعات

سلام. عیدتان مبارک. خانه مطبوعات برای نورورز یک جشن گرفته بود که همه روزنامه نگارا آمده بودند. عکس های من از این جشن و شوخی های من با این عکسها را می توانید ببینید. این هم عیدی سروش به خوانندگان وبلاگش:

آقای میگلی نژاد به بابام: به مطبوعات بگو هوای ما را داشته باشن

مهرزاد رئیسی نژاد به سرخوش: از وقتی بچه محل خلیل مرادزاده نماینده شده، حاج خلیل هم دیگه خوش سی ما میگیره

حسین دهقانی: تا ای سخنرانا حرف می زنن یه کمی بخوسم

صغیری: آقا ما خیلی مخلصیمممممممم

حاج خلیل به رئیسی نژاد: ای کراواتت ما رو کشته

میگلی نژاد به محمد دادفر: مخور غم گذشته، حالا بیو با همدیگه صلح کنیم...

میگلی نژاد: به افنخار انتخاب نماینده بوشهر همه دست...

میگلی نژاد به دادفر: راس بگو حقوق مجلس چقدرن؟

وزان: یادم رفت چه می خواسم براتون بخونم...

حیدرزاده به حاج خلیل: مو تو تنگستون رد صلاحیت کردن که میگلی نژاد تو بوشهر رای اورد

امید غضنفر: حالا برم یه شعری بخونم که دود از کلتون بلند بشه

مهدی غضنفری به بابام: اگه امسال نتونم فیلم بسازم خوم میکشما...

محسن شریفیان از ما خواست تا با گروهش همخوانی کنیم

همخوانی مهرزاد رئیسی نژاد با گروه موسیقی محلی شریفیان

فرزان اسدی: آقا سروش ما که مخلصتیم...

این هم عکسی که عمویم محسن از من گرفت

 

 
 

. ۲۳ بهمن ۱۳۸۶

 
 

  دیدار سروش با شاه

سلام مطلب تازه اي كه براتون ميخوام بنويسم در مورد بازديد تابستان من از كاخ شاه در نیاوران است. وقتي كه وارد كاخ شاه که محل سکونت شاه و خانواده اش بوده مي شوي درخت نخل كوچكي در آن جا مي بيني كه از طلا ساخته شده است. من و خانواده ام وخانواده آقاي معدني داشتيم اتاق خواب شاه را نگاه مي كرديم، تلويزيوني رنگی در آن بود كه من به پدرم گفتم اين تلويزيون كه مامان جون ميثم (مادر بزرگم) هم داره. در گوشه اي از اتاق مجسمه شاه و فرح است و در كنار مجسمه ها پوست ببري قرار دارد و بعد از پوست ببر تخت شاه در آن جاست. محل بعدي بازديد ما از دفتر شاه است كه در آن جا ميز وصندلي اي وجود دارد كه پرچم شير وخورشيد روي آن ميز است و قاب نقاشي اي كه به او هدیه داده شده بود به چشم مي خورد. محل بعدي بازديد ما اتاق ناهار خوري شاه است كه در اتاق ناهار خوري صندلي ها ي زيبایي به چشم مي خورد همين طور يك ميز بزرگ. در دور تا دور كاخ شاه مبل هاي زيبا و قاب هايي كه به شاه هديه شده بود به چشم مي خورد. بعد از آن ما بیرون آمدیم وبا پرهام رفتیم سوار کالسکه سلطنتی شاه و فرح شدیم، جای شما خالی بود.  

استقال پرهام از سروش در مقابل کاخ نیاوران

سروش در کنار دفتر شاه

سروش در کاخ شاه

اتاق شاه و فرح و تلویزیون رنگی آنها

مجسمه شاه و فرح

سروش در کنار امین و آرمین معدنی

نشستن سروش و پرهام به جای شاه در کالسکه سلطنتی

سروش و پرهام در کالسکه شاه 

 

 
 

. ۱۳ بهمن ۱۳۸۶

 
 

  پرهام و اعتیاد به اینترنت

سلام. مطلب تازه ای که می خواهم برایتان بنویسم درباره برادرم پرهام است. برادرم که 4 سالش است از صبح که بیدار میشه میره پای کامپیوتر پدرم و مشغول کار کردن با اینترنت میشه. بابام یه برنامه اینترنتی بازی براش روی صفحه کامپیوتر گذاشته که توش دهها بازی مختلف است.

حال و روز پرهام بعد از ساعت ها کار با اینترنت

پرهام حتا بعضی وقتها موقع ظهر هم نهار نمی خوره و مشغول بازی با اینترنت می شه . او حتا شب ها هم یادش نمی ره که باید اینترنت کار کنه. شبها که میشه با بابام دعواش میشه. بابام میگه بلند شو تا من سایت نسیم جنوب را درست کنم ولی پرهام میگه میخوام اینترنت کار کنم برو بعد بیا.

پدرم در حال التماس کردن به پرهام که بذار من هم با اینترنت کار کنم

مامانم میگه اینقدر نرو اینترنت کار کن چشات از الان ضعیف میشه اما پرهام میگه من عینک میخوام. بعضی وقتها شب با گریه از اینترنت جدا میشه و با جیغ و داد میگه که اینترنت میخوام و بعد قهر میکنه تا بره بخوابه. این هم قصه پرهام و اینترنت.