لینکهای روزانه
  â عکس هایی از کلیسای بوشهر
â عکس هایی از لنج های بوشهر
â عکس هایی از خانه رئیسعلی دلواری
â چیستان و معما
â جوکهای خواندنی
â تصاويري از ماشينهاي زيبا
 
بايگانی
 

âموضوعی

âماهانه

مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
اسفند ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
مرداد ۱۳۸۸
خرداد ۱۳۸۸
ارديبهشت ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
خرداد ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴

 
صفحات
 

âموضوعی

۱

 
لینکهای ورودی
  srtjdtkfga.my3gb.com
myjanet.40gigs.com
dietaplus2010dj.free.bg
dietgirlcbd.nahezu.de
jdietaaqu.hit.bg
hudobaia.free.bg
newdietfa.hit.bg
diabetdietazu.surge8.com
justladyytx.hit.bg
hudoiw.leadhoster.com
myjaner.40gigs.com
mydietasysw.free.bg
ladyfitnesszr.free.bg
hudoie.leadhoster.com
nadietefu.foren.in
myjaney.40gigs.com
rudietqc.hit.bg
cinemasalonnz.hit.bg
rudietxbr.free.bg
dietmakervv.free.bg
 
لینکهای ثابت
  هفته نامه نسيم جنوب
عمو پورنگ
كوچولوها
كودكان
كانون پرورش فكري
دارا و سارا
 
آمار بازدید
 

امروز: ۶۱۹ بازديد
ديروز: ۱۶۰۰ بازديد
اين ماه: ۲۹۵۳۴ بازديد
از ابتدا: ۳۶۲۰۶۸ بازديد

 
 
 
 

. ۱۳ اسفند ۱۳۸۵

 
 

  سروش و عکسی از جلسه خانه مطبوعات

حضور فعال وحید در جلسات خانه مطبوعات

 

 
 

. ۰۷ اسفند ۱۳۸۵

 
 

  سروش و جلسه مهم با استاندار بوشهر

سلام من به جلسه وبلاگ نویسان با استاندار رفتم. من با وحید پورجماد رفتم. اول سوار آسانسور شدیم تا به اتاق استاندار رسیدیم. آنجا بچه های وبلاگ نویس دیگه هم بودند. خوب 40 دقیقه معطل شدیم یا شاید نیم ساعت تا رفتیم پهلوی آقای استاندار. اونجا بچه ها را به آقای استاندار معرفی کردند تا رسید به معرفی من به عنوان کوچکترین وبلاگ نویس. من نمی دانم چرا بعضی ها باور نمی کنن که من خودم وبلاگ هایم را مینویسم.

عماد جان نثار که دید استاندار مرا خیلی تحویل می گیرد شروع کرد به این که خودش را رفیق من جا بزند تا استاندار او را هم تحویل بگیرد اما من محلش نمی گذاشتم و توی ذوقش خورد. بعد شروع کرد به پاچه خوری استاندار و هی متلک و حرفهای خوشمزه می گفت و پارازیت می انداخت تا استاندار بهش نگاه کنه اما کسی تحویلش نمی گرفت.

خلاصه بعد از آقای استاندار سوال کردند  واستاندار جواب آن ها را داد و برای ما چای آوردند و وحید که گرسنه اش شده بود زودی خواست که چای را بخورد اما دهانش سوخت. چند شیرینی هم جلوی ما بود که وقتی من به استاندار نگاه میکردم شیرینی ها غیب شد . من به وحید مشکوکم.

باز شروع کردند به سوال کردن و آقای افراشته با حوصله جواب همه آن ها را می داد.

 استاندار گفت از شما خواهش می کنم نگین خسته نباشید، بگین خدا قوت. بعد که خواست تموم بشه بچه ها یک هدیه دادن به استاندار و اون یک وبلاگ بود که براش درست کرده بودند.