29 اسفند 1384
سلام. من عيد را به شما تبريك مي گويم.
راستي من هم به شب دلهره ها رفتم
همان شب دلهره ها
دلهره هايي كه 16 زخمي به همراه داشت
ما به شب دلهره هايي رفتيم كه خودمان هم ترقه داشتيم .
شب چهارشنبه سوري همه مردم بوشهر در كنار دريا جمع شده بودند و ما هم رفتيم. ما يك عدد ترقه بمبي و4 عدد فشفشه نوراني با خود برده بوديم و من آنجا ترقه و فشفشه زدم. آن جا زير پاي من هم ترقه انداختند. نمي دانم چه ترقه اي بود و بعد آن قدر صدا زياد شد و شلوغ شد كه ديگر بر گشتيم.
راستي آقاي خليلي براي درس دادن روزنامه نگاري به شهر بوشهر آمد. آقاي خليلي توي كلاس روزنامه نگاري به خبرنگاران بوشهر درس ميداد.
ما به همراه نويسنده ها و خبرنگارا به اردوگاه چاهكوتاه رفتيم. اول نمي گذاشتند داخل بشويم آخه قرار بود
يك بنده خدايي زودتر از ما برسد اما ما زودتر آمديم و خلاصه به هر دردسري بود داخل اردوگاه شديم
و يك گوشه زير درختان زيبا نشستيم.
آقايان ياحسيني، خورشيد فقيه، معتمد، موذني، يوسفي ، قاضي زاده ، حشمتي ، مهدي زاده ، بنه گزي، موحد، منصور نژاد، جعفري و عليخواه نويسندگان و خبرنگاران زيادي با ما بودند. در آنجا همه درباره هفته نامه هايشان بحث ميكردند.
آن جا تخمه و ميوه خورديم و ظهر هم چلو كباب خورديم. من نتوانستم تمام چلوكباب را بخورم چون به اندازي سه نفر بود. بعد حسابي اذيت سعيد بردستاني كردم چون همش سنگ مي زد توي پام.
بعدش ما به بندرگاه هم رفتيم. من در كنار دريا گوش ماهي جمع كردم ودو سه تا عكس گرفتم وقدم ميزدم. آن ها آبميوه دادند ومن هم خوردم. خيلي خوش گذشت.
و اما نوروز. من احساس خوبي دارم چون عيد است و مدرسه ها تعطيل است من براي سالي جديد
آماده ميشوم. من خاطرات نوروز خودم را برايتان بعد مينويسم.