لینکهای روزانه
  â عکس هایی از کلیسای بوشهر
â عکس هایی از لنج های بوشهر
â عکس هایی از خانه رئیسعلی دلواری
â چیستان و معما
â جوکهای خواندنی
â تصاويري از ماشينهاي زيبا
 
بايگانی
 

âموضوعی

âماهانه

مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
اسفند ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
مرداد ۱۳۸۸
خرداد ۱۳۸۸
ارديبهشت ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
خرداد ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴

 
صفحات
 

âموضوعی

۱

 
لینکهای ورودی
  bizplane.50webs.com
eintimuq.cwahi.net
eintimu.321webs.com
dstyler.freewebhostx.com
yandex.ru
dintimus.surge8.com
dintimuq.cwahi.net
dintimu.321webs.com
cstyler.freewebhostx.com
cintimus.surge8.com
cintimu.321webs.com
bstyler.freewebhostx.com
bintimus.surge8.com
bintimuq.cwahi.net
bintimu.321webs.com
astyler.freewebhostx.com
aintimus.surge8.com
aintimuq.cwahi.net
aintimu.321webs.com
hudoigec.belastend.de
 
لینکهای ثابت
  هفته نامه نسيم جنوب
عمو پورنگ
كوچولوها
كودكان
كانون پرورش فكري
دارا و سارا
 
آمار بازدید
 

امروز: ۱۷۴ بازديد
ديروز: ۱۶۸۵ بازديد
اين ماه: ۲۲۳۰۴ بازديد
از ابتدا: ۳۵۴۸۳۸ بازديد

 
 
 
 

. ۱۰ بهمن ۱۳۸۵

 
 

  سروش و عکسهای عاشورا در بوشهر

من در روز تاسوعا و عاشورا عزاداری کردم . روز تاسوعا ساعت ده صبح زنجیرزن ها از کنار خانه ما رد شدند  ومن آماده شدم که بروم زنجیر زنها را ببینم و از آنها عکس بگیرم.  دوربین را برداشتم و با بابام رفتم و از آنها عکس گرفتم. بعد به مسجد سنگی رفتیم ودر آنجا من رفتم وسط وسط، جایی که نوحه خوان بود، نوحه خوان گراشی بود و من از گراشی و آن هایی که داشتند سینه می زدند عکس گرفتم. یکی از مرد هایی که داشت صف ها را جمع و جور می کرد یه چیزی به من میگفت که من نمی شنیدم و من برای خودم همین طور عکس گرفتم. بعد دوربین را دادم به بابام و رفتم سینه زدم و تا وقتی سینه زدم که واحد آخر را خواندن. بعد که سینه تمام شد و من پهلوی بابام ایستاده بودم آن مرده آمد و به بابام گفت مگه این بچه شماست؟ ببخشید من نفهمیدم و بهش گفتم برو بیرون عکس بگیر. بعد بابام با اون مرد خندیدند.  

روز بعد که عاشورا بود باز ساعت ده آماده شدم و رفتم از زنجیر زنها عکس گرفتم چون دوربین پهلوی خودم بود و وقت داشتم برای خودم عکس گرفتم و بعدازظهر هم مراسمی در مرکز شهر بود و من رفتم چند تا عکس گرفتم و بعد رفتم پیش مامانم. اگر دوست داشته باشید میتوانید عکسهای من از عزاداری مردم بوشهر را در اینجا ببینید:

 

http://www.nasimjonoub.com/gallery/?cat=59

 

 

 
 

. ۰۳ بهمن ۱۳۸۵

 
 

  پرهام و مرد عنکبوتی

سلام من دیده ام که پرهام به مرد عنکبوتی خیلی علاقه مند شده است. پرهام کتاب مردعنکبوتی، پوستر مرد عنکبوتی، سی دی مرد عنکبوتی، عروسک مرد عنکبوتی و کفش مرد عنکبوتی دارد. شب پرهام قصه ی مرد عنکبوتی برامون تعریف می کند. خلاصه ما رفته بودیم بازار، پرهام عروسک بادی مرد عنکبوتی را دید خودش را به زمین زد و جیغ کشید که من عروسک مرد عنکبوتی می خوام که آخر براش گرفتیم.

 یک روز می خواستیم بریم کفش برای پرهام بگیریم رفتیم یک مغازه، کفش مرد عنکبوتی داشت. پرهام گفت من کفش مرد عنکبوتی میخواهم که کفش مرد عنکبوتی براش کوچک بود ولی جیغ کشید من می خوام، ما براش نخریدیم همون طور که داشت گریه می کرد من یک دمپایی مرد عنکبوتی دیدم. گفتم دمپایی مرد عنکبوتی و بعد رفتیم اندازه گرفتیم و خدا را شکر اندازه اش بود.

راستی پرهام یک شرت مرد عنکبوتی هم داره، وقتی میپوشید و کسی به خانه ما میومد، شلوارش را میکشید پایین و شورتش را نشان میداد و میگفت مرد عنکبوتی. خلاصه آبروریزی بود و شورته را قایم کردیم که دیگه نپوشه.

پرهام خیلی به مرد عنکبوتی علاقه داره و روی سر و کول من و بابام میپره و میگه مرد عنکبوتی.