|

۱- داشتم با محمد معتمد در زنگ تفریح راه می رفتیم که یک هم کلاسیم را دیدیم. به شوخی از او پرسیدیم اگه گفتی رییس جمهور ایران کیست؟ که او با جدیت به ما جواب داد این که معلومه خاتمی است. این خاطره ای رو که من از مدرسه گفتم جدی است.
۲- یک روز دیگر که به مدرسه آمدیم سر کلاس زبان بودیم که یکی از بچه های کلاسمان خوابش رفت. معلم زبانمان گفت ولش کنین اگر الان بخوابد بهتر از این است که از زنگ اول تا زنگ آخر خمیازه بکشد.
۳- یک روز دیگر که به مدرسه آمدیم مبصر اسم بیشتر بچه های کلاسمان را در بدها نوشت و بچه های کلاس شعار هایی همانند ... هیا کن مبصری رو رها کن می خواندند. بر علیه مبصر تومار هم نوشتیم ولي آن را اشتباهی در صندوق مشاور انداختیم، و باز مجبور شدیم یک تومار دیگر بنویسیم و آن را در صندوق ارتباط با مدیر بیندازیم.
|