|
15 آذر 1384
سلام. من از صميم قلب به همه تسليت مي گويم.
آقاي منوچهر آ تشي در بوشهر كه بود در دفتر هفته نامه نسيم جنوب پهلوي بابام كار مي كرد. هر وقت مي آمد دفتر براي من شكلات مي آورد و هميشه مي گفت سروش حالت چطوره؟
در دفتر نسيم جنوب خيلي ها مي آمدند و پهلوي آقاي آتشي مي نشستند و شعر مي خواندند و آقاي آتشي هم با آنها حرف مي زد. آقاي آتشي و بابام جلسه مي گذاشتند و بعد شاعرها مي آمدند و شعر مي خواندند و درباره شعر سخنراني مي كرد. من آقاي آتشي را خيلي دوست داشتم و هميشه به من محبت مي كرد و با من حرف مي زد. بعد محسن عمويم خيلي عكس از آقاي آتشي گرفت. يك روز آقاي آتشي گفت سروش تو هم بيا تا با تو هم عكس بگيرم. بعد من روي پاي آتشي نشستم و يك عكس يادگاري قشنگ از ما گرفتند. بابام با آقاي آتشي خيلي رفيق بود. بعد آقاي آتشي رفت تهران. از آنجا هم كه با بابام تلفني صحبت ميكرد هميشه مي پرسيد كه حال سروش چطوره؟ بزرگ شده يا نه؟ چند بار هم كه به بوشهر آمد مي آمد دفتر نسيم جنوب و مي گفت چقدر بزرگ شده اي سروش.
من خاطره خاكسپاري استاد منوچهر آتشي را الان مي نويسم . جنازه ي استاد را از مجتمع فرهنگي تا اداره ارشاد تشييع كردند. من هم در ميان مردم بودم و بعد آن را سوار آمبولانس كردند و به امامزاده بردند. جمعيت خيلي زياد بود. بسياري از نويسندگان و شاعران و مردم عادي آمده بودند. آن جا سنج دمام مي زدند و لا اله الا الله مي گفتند. مردم به زور داخل امام زاده مي رفتند و بعضي هم نتوانستند وارد امامزاده شوند چون جمعيت زياد بود. بعد يكي يكي بر بالاي سكو مي رفتند و حرف هاي زيادي را زدند. بعضي هاي عكس مي گرفتند و بعضي ها هم فيلمبرداري مي كردند. استاد منوچهر آتشي از دبستان و دبيرستان در بوشهر بود و دانشسرا در تهران گذراند. و 22 آبان 84 به عنوان چهره ي ماندگار انتخاب شد. بگذريم در داخل امام زاده هم سنج و د مام ميزدند و همه غمگين بودند. او كتاب هاي زيادي را نوشته است و مردم خيلي دوستش داشتند.
|