|
سلام من خودم براي اولين بار بدون پدر و مادرم به سفر رفتم. من رفته بودم اصفهان. مدت 4 روز، آخه عروسي پسر عمه ام بود. من دو تا عمه دارم يكي در اصفهان و يكي ديگر در بوشهر است. من به عروسي پسر عمه اصفهاني رفتم با با ماشين عمو منوچهر. عمو منوچهر زانتيا داره، بچه هاش زود تر از خودش رفته بودند، خوب ما بلاخره راه افتاديم.
بابام يك كيسه پر از چيپس و پفك و بسكويت برام خريد كه سر راه بخورم. ما از جاده ياسوج رفتيم ساعت 9 شب رفتيم، جاتون خالي من توي راه ياسوج از سرما يخ زدم. نمي دونم ساعت چند رسيديم. من ساعت 7 صبح بيدار شدم. راستي اسم پسر عمم كه مي خواست عروسي كنه مهدي بود.
شنبه عروسي بود. مردا و زنا جدا بودن. راستي جا تون خالي هر روز ما اون جا كباب مي خورديم و تو عروسي هم جوجه كباب خورديم. خوب خلا صه برسيم به عروسي، ما تو خونه عمه بوديم كه عباس آقا شوهر عمهام گفت همه آماده شن. ما با عباس آقا رفتيم كه باباي دوماد بود. رسيديم سالن عروسي، ما رفتيم سالن مردها، كمي گذشت، همه اومدن، چند دقيقه بعد يكي آمد حرف زد و بعدش بزن و بكوب را افتاد. بعضي ها مي رقصيدن، خوب خلاصه موقع شام شد. همه وايسادني غذا مي خوردند. نمي دانم براي چي؟ توي عقد هم همينطور بود. نميدونم شايد رسم بود. خوب عروسي هم تمام شد و ما برگشتني سوار اتوبوس شديم. همه سر به سر راننده اتوبوس مي ذاشتن، آدرس اشتباهي مي دادند تا رسيديم خونه.
فردا كه موقع پا تختي بود ساعت 5 بعدازظهر بود تا ساعت 7 شب. خوب همه داشتن مي رفتن پا تختي، بعد نوبت كادو دادن بود. هركي اسمش را مي خواندند بايد مي آمد به زور ميرقصيد، نوبت من شد كه برم كادوي بابا و مامامنم را بدهم. من نمي خواستيم برقصيم ولي همه گفتن سروش بايد برقصه، ما هم خالي نكرديم و آمديم وسط رقصيديم كه همه كف كردند و خنديدند. بعدش رفتيم خانه عروس، در خانه عروس، يك طرف بوشهري ها مي رقصيدن و سنت هاي عروسي بوشهري را اجرا مي كردند و يزله گرفته بودند و يك طرف اصفهاني ها. همه نگاه ما مي كردند تا بعد اصفهاني ها خسته شدن و ول كردن، ديگه همه به بوشهريها نگاه مي كردند كه خسته نمي شدند.
راستي ما رفتيم بازار اصفهان. من لباس و كيف براي مدرسه خريد كردم و براي پرهام دادش كوچكم نيز سوغاتي گرفتم. تا روز بعدش صبح ساعت 6 با ماشين عمو يعقوب راه افتاديم و من توي راه همه جا را نگاه ميكردم. ما از راه ياسوج رفتيم و زودتر رسيديم. در نو ر آباد وايساديم ناهار خورديم و من از برگشتن به بوشهر خوشحال بودم.
|