لینکهای روزانه
  â عکس هایی از کلیسای بوشهر
â عکس هایی از لنج های بوشهر
â عکس هایی از خانه رئیسعلی دلواری
â چیستان و معما
â جوکهای خواندنی
â تصاويري از ماشينهاي زيبا
 
بايگانی
 

âموضوعی

âماهانه

مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
اسفند ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
مرداد ۱۳۸۸
خرداد ۱۳۸۸
ارديبهشت ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
خرداد ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴

 
صفحات
 

âموضوعی

۱

 
لینکهای ورودی
  bizplane.50webs.com
dintimu.321webs.com
cstyler.freewebhostx.com
cintimus.surge8.com
cintimu.321webs.com
bstyler.freewebhostx.com
bintimus.surge8.com
bintimuq.cwahi.net
bintimu.321webs.com
astyler.freewebhostx.com
aintimus.surge8.com
aintimuq.cwahi.net
aintimu.321webs.com
hudoigec.belastend.de
bestdietis.domain.lc
myjaneij.ausgebaut.de
missfitoi.uns24.de
hudoivh.ohne-druck.de
dietajts.proving.de
bestdietacs.npx.de
 
لینکهای ثابت
  هفته نامه نسيم جنوب
عمو پورنگ
كوچولوها
كودكان
كانون پرورش فكري
دارا و سارا
 
آمار بازدید
 

امروز: ۱۰۱ بازديد
ديروز: ۱۶۸۵ بازديد
اين ماه: ۲۲۲۳۱ بازديد
از ابتدا: ۳۵۴۷۶۵ بازديد

 
 
 
 

. ۲۵ مهر ۱۳۸۵

 
 

  سروش و به فضا رفتن پرهام

سلام من خواب ديدم كه برادر كوچكم پرهام رفته فضا و بر مي گردد با آقاي بوش ديدار مي كند. بعد كه از خواب بيدار شدم همه ي اين ها را كه خواب ديده بودم با فوتو شاپ درست كردم. اين هم عكس پرهام پس از برگشتن از فضا و ديدار با رئيس جمهور امريكا.

 

 
 

  سروش و به فضا رفتن پرهام

 

 
 

. ۱۸ مهر ۱۳۸۵

 
 

  سروش و انشاي باور نكردني

 سلام ما انشاء هايمان را در دفتر نوشته بوديم، زنگ انشاء بود، اسم معلم كلاس چهارم ما آقاي شيخ ابولي است و انشاء آن هايي را كه خوب بود مي خواند تا نوبت به من رسيد. انشاء من را هم خواند كه يكي از بچه ها بلند شد و گفت آقا اين خودش ننوشته اين مامانش نوشته كه من بلند شدم و گفتم بابا اين خودم نوشتم نه مامانم آخه اين دست خط ما درم است؟ همون دانش آموز گفت مادرت گفته تو نوشتي.

 گفتم نه خودم نوشتم. اما تو گوشش نرفت كه نرفت. من به معلم گفتم خودم تا خانه آمدم زود  يكمي از انشاء را در خانه نوشتم و يكمي ديگرش را در كلاس نوشتم.

من نمي دانم چرا اينها باور نمي كنند كه من خودم مينويسم. حتي هر كسي كه وبلاگ مرا ديده از من مي پرسه سروش اينها را خودت مينويسي يا بابات؟ من ميگويم عجب دوره و زمانه اي شده كه حرف بچه را باور نمي كنند؟ بابا اينها را خودم مينويسم نه بابام.

من توي همان زنگ تفريح يك انشاي ديگر نوشتم و دادم به اون پسره. بعد به من گفت حالا باور كردم كه خودت نوشتي.

آقا چند كلمه پاي تخته نوشته بود تا درباره آن انشاء بنويسيم. كلماتش اين بود: ابر- باد- باران- درختان- شكوفه ها- گل. من كلمه باران را انتخاب كردم و درباره آن اين انشاء را نوشتم. انشا من اين بود:

من در گوشه اي نشستم با خود گفتم خدا چه مهربان است. خدا باران آفريده كه همه جا سبز و زيبا باشد و مردم بتوانند از آن ها لذت ببرند. من از خانه بيرون آمدم باران مي آيد. من خوش حال شدم و خدا را هزار بار شكر كردم كه باران آفريده تا ما از آن لذت ببريم.                                      

 

 
 

. ۰۸ مهر ۱۳۸۵

 
 

  سروش به عروسي ميرود

سلام من خودم براي اولين بار بدون پدر و مادرم به سفر رفتم. من رفته بودم اصفهان. مدت 4 روز، آخه عروسي پسر عمه ام بود. من دو تا عمه دارم يكي در اصفهان و يكي ديگر در بوشهر است. من به عروسي پسر عمه اصفهاني رفتم با با ماشين عمو منوچهر. عمو منوچهر زانتيا داره، بچه هاش زود تر از خودش رفته بودند، خوب ما بلاخره راه افتاديم.

 بابام يك كيسه پر از چيپس و پفك و بسكويت برام خريد كه سر راه بخورم. ما از جاده ياسوج رفتيم ساعت 9 شب رفتيم، جاتون خالي من توي راه ياسوج از سرما يخ زدم. نمي دونم ساعت چند رسيديم. من ساعت 7  صبح  بيدار شدم. راستي اسم پسر عمم كه مي خواست عروسي كنه مهدي بود.

شنبه عروسي بود. مردا و زنا جدا بودن. راستي جا تون خالي هر روز ما اون جا كباب مي خورديم و تو عروسي هم جوجه كباب خورديم. خوب خلا صه برسيم به عروسي، ما تو خونه عمه بوديم كه عباس آقا شوهر عمه­ام گفت همه آماده شن. ما با عباس آقا رفتيم كه باباي دوماد بود. رسيديم سالن عروسي، ما رفتيم سالن مردها، كمي گذشت، همه اومدن، چند دقيقه بعد يكي آمد حرف زد و بعدش بزن و بكوب را افتاد. بعضي ها مي رقصيدن، خوب خلاصه موقع شام شد. همه وايسادني غذا مي خوردند. نمي دانم براي چي؟ توي عقد هم همينطور بود. نميدونم شايد رسم بود. خوب عروسي هم تمام شد و ما برگشتني سوار اتوبوس شديم. همه سر به سر راننده اتوبوس مي ذاشتن، آدرس اشتباهي مي دادند تا رسيديم خونه.

فردا كه موقع پا تختي بود ساعت 5 بعدازظهر بود تا ساعت 7 شب. خوب همه داشتن مي رفتن پا تختي، بعد نوبت كادو دادن بود. هركي اسمش را مي خواندند بايد مي آمد به زور ميرقصيد، نوبت من شد كه برم كادوي بابا و مامامنم را بدهم. من نمي خواستيم برقصيم ولي همه گفتن سروش بايد برقصه، ما هم  خالي نكرديم و آمديم وسط رقصيديم كه همه كف كردند و خنديدند. بعدش رفتيم خانه عروس، در خانه­ عروس، يك طرف بوشهري ها مي رقصيدن و سنت هاي عروسي بوشهري را اجرا مي كردند و يزله گرفته بودند و يك طرف اصفهاني ها. همه نگاه ما مي كردند تا بعد اصفهاني ها خسته شدن و ول كردن، ديگه همه به بوشهريها نگاه مي كردند كه خسته نمي شدند.

راستي ما رفتيم بازار اصفهان. من لباس و كيف براي مدرسه خريد كردم و براي پرهام دادش كوچكم نيز سوغاتي گرفتم. تا روز بعدش صبح ساعت 6 با ماشين عمو يعقوب راه افتاديم و من توي راه همه جا را نگاه ميكردم. ما از راه  ياسوج رفتيم و زودتر رسيديم. در نو ر آباد وايساديم ناهار خورديم و من از برگشتن به بوشهر  خوشحال بودم.

لينک| ۱۴:۴۲| "(۸)