|

این مطلبی که من می خواهم بنویسم با بقیه مطلب هایم متفاوت است. من می خواهم اعتراف کنم. من کلاس اول راهنمایی که بودم به رهبری دانش آموزان اول چهار با رژیم غاصب گر مبصر جنگیدیم و او را که بچه ها را اذیت میکرد از تخت به پایین آوردیم و بعد از پیروزی من با رای بچه ها شدم مبصر کلاس. روز بعد من کابینه ام را معرفی کردم که شامل دو مشاور و دو ماساژور کاملا حرفه ای و دو معاون و سه و چهارتا هم مبصرمخفی بودند. بعد از آن کم کم من به سوی دیکتاتوری رفتم. درکلاس قانون شد که وقتی من وارد می شوم همه کلاس باید جلویم بلند شوند و دست بزنند و تا وقتی که من نگفتم از دست زدن دست برندارند. هر کس که دوست داشت که معلم بهش مثبت بده یا سرکلاس تشویقش کنه یا مثلا نیم نمره به مثتمرش اضاف بشه فقط کافی بود برود پیش مدیر و ناظم و تعریف مبصر اول چهار را کند تا من هم اسمش را توی خوب ها بنویسم. وقتی من وارد کلاس می شدم و پایم را روی میز معلم می گذاشتم بچه ها فریاد می زدند سروش پا طلایی یا سروش پنجه طلایی ومن کیف می کردم. البته این شاهی زیاد طول نکشید و یک روز که من به کلاس رفتم آنقدر من و بچه ها شلوغ کردیم که مدیر آمد و رفراندم برگزار کرد تا من مبصر بمانم یا نه و همان هایی که سروش پا طلایی و سروش پنجه طلایی می گفتند برعلیه من رای دادند و مرا ازتخت قدرت به زیرکشیدند و عاقبت دیکتاتوری مثل من هم مثل بقیه دیکتاتورها شد.
|