|
سلام ما هفته گذشته به اصفهان رفتيم. چون عقد پسر عمه ام بود. ما اول رفتيم فرودگاه و سوار هواپيما شديم. وقتي هواپيما حركت كرد برايمان غذا آوردند ما شام را خورديم و رسيديم به شيراز. مامانم مي خواست پياده بشود و ببيند هواي شيراز چطور است. رفت كنار در هواپيما و مي خواست برود پايين كه مهماندار بهش گفت مگر مي خواهي خودكشي كني؟ مامانم يك دفعه ديد كه پله هواپيما نيست. بعد گفتند كه كمربندهاي خود را ببنديد و بعد ما كمربندهاي صندلي را بستيم و پرواز كرديم به طرف اصفهان. ازدوباره براي ما غذا آوردند ولي من گفتم نمي خواهم چون تازه غذا خورده بودم. و بعد به اصفهان رسيديم. آن جا عمه مليحه، عمو عباس و دختر عمه ام مريم را ديدم كه آمده بودند جلوي ما. با هم احوال پرسي كرديم و بعد سوار ماشين شديم و به خانه رسيديم در آن جا پسر عمه ام كه اسمش مهدي بود را ديدم و بهش تبريك گفتيم و ميوه خورديم و بعد خوابيديم. من صبح بيدار شدم و صبحانه خوردم و بعد به جايي رفتيم كه بهش مي گفتند پنج طبقه آن جا بازار بود و ما ازهر مغازه اسباب بازي فروشي رد مي شديم پرهام گريه مي كرد و ما مجبور بوديم براش يك چيزي بگيريم و بعد به خانه رفتيم و آن جا هندوانه خورديم. شب عقد مهدي بود و همه آماده شديم و رفتيم آن جا جشن بود. به من مي گفتند برقص تا پرهام هم برقصد. من هم عكس مي گرفتم و مامانم هم فيلم برداري مي كرد و پرهام هم فضولي مي كرد. بابام هم داشت با مردها حرف مي زد. آخوند را آوردند و گفتند عقد را بخوان گفت آيا من وكيلم؟ زنا گفتن عروس رفته گل بچينه و براي بار دوم گفت. اما قبل اينكه زنا چيزي بگن خود آخونده گفت حتما اينبارعروي خانم رفته گلاب بياوره. براي بار سوم گفت كه آيا وكيلم كه عروس گفت: بله. آخوند رفت و داماد آمد. داماد كيك را آورد و داماد و عروس كيك را بريدند و ما رفتيم شام بخوريم و بعد هم كيك خوردم و بعد هم رفع زحمت كرديم آمديم خانه و خوابيديم.
صبح بلند شديم و رفتيم سي و سه پل. آن جا سوار قايق شديم و دور زديم و پياده شديم. همان جا عكس گرفتيم و بالاي سي و سه پل هم رفتيم و بعد به باغ گل ها رفتيم. آن جا خيلي زيبا بود. من آن جا با گل هاي زيادي آشنا شدم و يك خانه قديمي بود آن جا عكس گرفتيم. گفتم خيلي خوب ميشد اگه اين باغها را هم ما در بوشهر داشتيم تا ما بچه ها به آنجا ميرفتيم و لذت ميبرديم. بعد از آن جا به باغ پرندگان رفتيم. آن جا هم خيلي زيبا بود همه پرندگان آزاد بودند. يك پرنده بزرگ از بالاي سر ما رد شد. آن جا پرندگان زيادي مثل عقاب طلايي، طوطي خيلي بزرگ، طاووس ، قرقاول، و ... آشنا شدم. بعد هم به خانه رفتيم ناهار را خورديم. بعدازظهر به ميدان امام رفتيم. آنجا خيلي صنايع دستي بود و من خيلي چيزها را ديدم.
در يكي از روزها بعد از ظهر به يك كوهي رفتيم اسم آن جا صفه بود خيلي قشنگ بود در آن جا چند تا عكس گرفتيم. از آنجا همه اصفهان پيدا بود. بعد به خانه آمديم و فردايش هم به شهرستان خوانسار رفتيم تا بعد از ظهر آن جا مانديم و به من و پرهام خيلي خوش گذشت. بهتر از اين ديگر نمي شد. از صبح تا عصر توي پارك بازي مي كرديم و هيچ كس نمي گفت بيا بخواب ، ساكت باش، فضولي نكن و ...
فردا كه روز چهار شنبه بود براي برگشت به بوشهر به فرودگاه رفتيم. در آنجا با عمه مليحه و عمو عباس و مريم خداحافظي كرديم. در فرودگاه پسر خاله ام علي را ديدم. آن ها هم اصفهان بودند و ميخواستند برگردند. با هم احوال پرسي كرديم و بهد سوار هواپيما شديم و به ما عصرانه دادند و هواپيما در شيراز نشست و بعد كه به طرف بوشهر حركت كرد برايمان شام آوردند. به فرودگاه بوشهر كه رسيديم دايي مهدي آمده بود جلويمان و ما با همه به خداحافظي كرديم و به خانه ي خودمان رفتيم .
|