|
سلام من در این مطلب می خواهم در مورد جشن تولدم بنویسم. من معمولا جشن تولدم را پایان سال تحصیلی می گیرم. در این سال هم همین طور شد و در آخرین روز امتحان، کارت دعوتم را دادم و من تمام بچه های کلاسمان را دعوت کرده بودم. خوب برسیم به روز تولد. کم کم بچه های کلاسمان آمدند و پرهام کادو ها را از آن ها می گرفت. چند دقیقه بعد پدر و مادرم به همراه کیک آمدند. خوب اول تولد يكي داشت ارگ مي زد و همه نگاه هم می کردند بعد از چند دقیقه تمام بچه های کلاس حلقه زدند ودو تا از بچه های کلاس آمدند وسط و بالا و پايين پريدند. بعد همه ی بچه ها رفتند در اتاق من برای فوتبال بازی با پلي استشن، هرکس که می خواست بازی کنه باید پیش من می آمد واسم می نوشت. بازی اول بین احسان اسمعیلی و علم بلادی برگزار شد. آن های که طرفدار علم بلادی بودند در یک طرف و کسانی که طرفدار احسان اسمعیلی بودند در یک طرف دیگر. ما هم که تماشاگر نما بودیم. تقریبا وسط بازی بود که مادرم گفت بیايین کیک بخورین. ما رفتیم کیک خوردیم. وقتي كه خواستيم که ادامه بازی را انجام بدهیم مادرم گفت بیايین ساندویچ بخورین كه ما رفتیم ساندویچ خوردیم و بعد از ساندویچ خوردن دوباره رفتیم تا ادامه ی بازی را کنیم که خوش بختانه بازی به پایان رسید.
بعد از بازی رفتیم کادوها را باز کردیم و عکس دست جمعی گرفتیم. بعدهم رفتیم در حیاط و به یار کشی برای فوتبال مشغول شدیم که پدرم آمد و گفت هرکی دوست دارد برود آن دروازه و هر کی دوست دارد برود دروازه ی دیگر. در اين بازي هیچکس کار توپ نداشت و فقط پای هم را می زدیم و پایان جشن تولد من با فوتبال بازي بچه ها بود.




|