لینکهای روزانه
  â عکس هایی از کلیسای بوشهر
â عکس هایی از لنج های بوشهر
â عکس هایی از خانه رئیسعلی دلواری
â چیستان و معما
â جوکهای خواندنی
â تصاويري از ماشينهاي زيبا
 
بايگانی
 

âموضوعی

âماهانه

مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
اسفند ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
مرداد ۱۳۸۸
خرداد ۱۳۸۸
ارديبهشت ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
خرداد ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴

 
صفحات
 

âموضوعی

۱

 
لینکهای ورودی
  bizplane.50webs.com
dintimuq.cwahi.net
dintimu.321webs.com
cstyler.freewebhostx.com
cintimus.surge8.com
cintimu.321webs.com
bstyler.freewebhostx.com
bintimus.surge8.com
bintimuq.cwahi.net
bintimu.321webs.com
astyler.freewebhostx.com
aintimus.surge8.com
aintimuq.cwahi.net
aintimu.321webs.com
hudoigec.belastend.de
bestdietis.domain.lc
myjaneij.ausgebaut.de
missfitoi.uns24.de
hudoivh.ohne-druck.de
dietajts.proving.de
 
لینکهای ثابت
  هفته نامه نسيم جنوب
عمو پورنگ
كوچولوها
كودكان
كانون پرورش فكري
دارا و سارا
 
آمار بازدید
 

امروز: ۱۲۸ بازديد
ديروز: ۱۶۸۵ بازديد
اين ماه: ۲۲۲۵۸ بازديد
از ابتدا: ۳۵۴۷۹۲ بازديد

 
 
 
 

. ۱۵ خرداد ۱۳۸۶

 
 

  سروش و جشن پایان کلاس چهارم

سلام یک روز قبل از پایان امتحان کلاس چهارم بود. من درس هایم را خوانده بودم و می خواستم تولد بگیرم، مادرم گفت هم جشن تولد توست و هم جشن قبولی بچه های کلاس چهارم شما. من و مادرم مشغول درست کردن کارت دعوت بودیم، تا درست کردن کارت دعوت تمام شد، من رفتم خوابیدم. فردای آن روز کارت دعوت را به تمام  بچه های کلاس دادم همه دعوت بودند به غیر از دونفر آنها که دیر به جلسه امتحان رسیده بودند و فرصت نشد به آن ها کارت دعوت بدهم یک از آن ها را توانستم پیدا کنم.

 خلاصه ساعت 7 بچه ها کم کم آمدند. بعد از این که همه بچه ها آمدند مادرم بستنی آورد، و وقتی همه ی بچه ها بستنی خوردند، بابام فش فشه شادی را آورد. بچه ها همراه با فش فشه شادی به بالا و پایین میپریدند، چراغ ها را خاموش کردیم و همه با فش فشه شادی داد میزدیم وبعد از این که فش فشه شادی تمام شد همه شروع کردیم به دعوای برره ای.

 بعد رفتیم کادو ها را باز کردیم. وقتی باز کردن کادو ها به پایان رسید، مادرم کیک را آورد. روی کیک عکس من و پرهام بود. یادمان رفته بود شمع بگیریم. کیک را بریدیم و به بچه ها دادیم و خوردند چه کیک خوشمزه ای.

بعد یک مسابقه جالب گذاشتیم و آن مسابقه جوک بود. همه بچه ها یک یکی شروع کردند جوک تعریف کردن و بعد بابام به بهترین جوکها جایزه داد.

 بعد پدرم گفت همه برن توی حیاط فوتبال بازی. هر کس دوست داشت می رفت تو تیم ما یا آن ها. وقتی می خواستن پنالتی بزنن ما همه توی گل وا می ایستادیم تا گل نخوریم. فوتبال خیلی وحشتناکی بود همه به توپ لگد می زدند وبعضی وقت ها به پای یک دیگر. فکر کنم نصف آن بچه ها از آن ماجرا ناقص شده بودند. تا اینکه ساعت 9 و نیم شب شد و یک یکی مادر و پدر بچه ها دنبالشان آمدند و آنها را با خودشان بردند. فقط یکی از دوستانم مانده بود که او را خودمان رساندیم.

آن روز عجب روزی بود و راستی آن روز آخرین دیدار بچه های کلاسمان با یک دیگر بود و بچه ها میگفتند این جشن پایان کلاس چهارم ما بود.