|

سلام یک روز قبل از پایان امتحان کلاس چهارم بود. من درس هایم را خوانده بودم و می خواستم تولد بگیرم، مادرم گفت هم جشن تولد توست و هم جشن قبولی بچه های کلاس چهارم شما. من و مادرم مشغول درست کردن کارت دعوت بودیم، تا درست کردن کارت دعوت تمام شد، من رفتم خوابیدم. فردای آن روز کارت دعوت را به تمام بچه های کلاس دادم همه دعوت بودند به غیر از دونفر آنها که دیر به جلسه امتحان رسیده بودند و فرصت نشد به آن ها کارت دعوت بدهم یک از آن ها را توانستم پیدا کنم.
خلاصه ساعت 7 بچه ها کم کم آمدند. بعد از این که همه بچه ها آمدند مادرم بستنی آورد، و وقتی همه ی بچه ها بستنی خوردند، بابام فش فشه شادی را آورد. بچه ها همراه با فش فشه شادی به بالا و پایین میپریدند، چراغ ها را خاموش کردیم و همه با فش فشه شادی داد میزدیم وبعد از این که فش فشه شادی تمام شد همه شروع کردیم به دعوای برره ای.
بعد رفتیم کادو ها را باز کردیم. وقتی باز کردن کادو ها به پایان رسید، مادرم کیک را آورد. روی کیک عکس من و پرهام بود. یادمان رفته بود شمع بگیریم. کیک را بریدیم و به بچه ها دادیم و خوردند چه کیک خوشمزه ای.
بعد یک مسابقه جالب گذاشتیم و آن مسابقه جوک بود. همه بچه ها یک یکی شروع کردند جوک تعریف کردن و بعد بابام به بهترین جوکها جایزه داد.
بعد پدرم گفت همه برن توی حیاط فوتبال بازی. هر کس دوست داشت می رفت تو تیم ما یا آن ها. وقتی می خواستن پنالتی بزنن ما همه توی گل وا می ایستادیم تا گل نخوریم. فوتبال خیلی وحشتناکی بود همه به توپ لگد می زدند وبعضی وقت ها به پای یک دیگر. فکر کنم نصف آن بچه ها از آن ماجرا ناقص شده بودند. تا اینکه ساعت 9 و نیم شب شد و یک یکی مادر و پدر بچه ها دنبالشان آمدند و آنها را با خودشان بردند. فقط یکی از دوستانم مانده بود که او را خودمان رساندیم.
آن روز عجب روزی بود و راستی آن روز آخرین دیدار بچه های کلاسمان با یک دیگر بود و بچه ها میگفتند این جشن پایان کلاس چهارم ما بود.
|