|
ما امتحان انشاء داشتیم. من به آقا معلم گفتم آقا میتونیم درباره موضوعی بیرون از کتاب انشاء بنویسیم؟ گفت اشکالی نداره. من سر امتحان یک انشاء نوشتم که شما آن را می خوانید:
جنگ بین ایران و توران بود. ایرانیان که به ظاهر شکست خورده بودند و تسلیم افراسیاب بودند. افراسیاب تا آذربایجان جلو آمده بود و در همین هنگام منوچهر شاه غمگین و افسرده بود و از خود شرمسار بود. وقتی که با وزیر و سردارانش حرف زد، او چاره ای جز تسلیم شدن نمی دید و به یکی از سرداران قوی و نیرومندش دستور داد تا به افراسیاب پیمان صلح و آشتی بدهد. سردار این پیام را به افراسیاب برد. افراسیاب چندی فکر کرد و در جواب گفت:باشد ما پیشنهاد صلح شما را می پذیریم ولی به یک شرط، به شرطی که یک تیرانداز ایرانی تیری پرتاب کند و هرجا که افتاد همانجا مرز بین ایران و توران باشد.
سردار ایرانی این پیغام را به منوچهر شاه رساند. منوچهر شاه دید که چاره ای جز این نیست. این پیشنهاد را پذیرفت و دستور داد که مسابقه ای برگزار کنند.
در همین هنگام آرش کمانگیر در حال برگشتن به خانه بود و وقتی به خانه برگشت مادرش را دید که غمگین است و گریه میکند.
آرش از مادرش پرسید چه شده، چرا گریه میکنی؟
مادر در جواب به او گفت: نگاه کن دنیا به کجا رسیده است که افراسیاب تا آذربایجان رسیده و به ما پیشنهاد میدهد تیری بیاندازید هر جا تیر فرود آمد آنجا مرز ایران و توران خواهد بود.
آرش غمگین شد و خود را به محل مسابقه رساند و در آن مسابقه آرش برنده شد و روز بعد روز تیراندازی بود.
همه مردم دعا می کردند. آرش رو به منوچهر شاه و سردارانش کرد و گفت بدن من هیچ عیب و نقصی ندارد. این را گفت و و به بالای کوه دماوند رفت و با تمام قدرتش تیر را پرتاب کرد. تا تیر را پرتاب کرد مردم به بالای کوه رفتند، آرش را دیدند که جان به جان آفرین تسلیم کرده است اما تیر تا نیمروز در هوا بود و بعد کنار رود جیحون و کنار درختی فرود آمد.
آنجا شد مرز بین ایران و توران و افراسیاب با افسوس به خانه اش برگشت.
|