لینکهای روزانه
  â عکس هایی از کلیسای بوشهر
â عکس هایی از لنج های بوشهر
â عکس هایی از خانه رئیسعلی دلواری
â چیستان و معما
â جوکهای خواندنی
â تصاويري از ماشينهاي زيبا
 
بايگانی
 

âموضوعی

âماهانه

مرداد ۱۳۸۹
تير ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
ارديبهشت ۱۳۸۹
اسفند ۱۳۸۸
آذر ۱۳۸۸
مهر ۱۳۸۸
شهريور ۱۳۸۸
مرداد ۱۳۸۸
خرداد ۱۳۸۸
ارديبهشت ۱۳۸۸
فروردين ۱۳۸۸
اسفند ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۷
دی ۱۳۸۷
آذر ۱۳۸۷
آبان ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۷
شهريور ۱۳۸۷
مرداد ۱۳۸۷
خرداد ۱۳۸۷
ارديبهشت ۱۳۸۷
فروردين ۱۳۸۷
بهمن ۱۳۸۶
دی ۱۳۸۶
آبان ۱۳۸۶
مهر ۱۳۸۶
شهريور ۱۳۸۶
تير ۱۳۸۶
خرداد ۱۳۸۶
ارديبهشت ۱۳۸۶
اسفند ۱۳۸۵
بهمن ۱۳۸۵
دی ۱۳۸۵
آذر ۱۳۸۵
آبان ۱۳۸۵
مهر ۱۳۸۵
مرداد ۱۳۸۵
تير ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
ارديبهشت ۱۳۸۵
فروردين ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
آذر ۱۳۸۴
شهريور ۱۳۸۴
تير ۱۳۸۴

 
صفحات
 

âموضوعی

۱

 
لینکهای ورودی
  bizplane.50webs.com
fintimus.surge8.com
fintimuq.cwahi.net
fintimu.321webs.com
eintimus.surge8.com
eintimuq.cwahi.net
eintimu.321webs.com
dstyler.freewebhostx.com
yandex.ru
dintimus.surge8.com
dintimuq.cwahi.net
dintimu.321webs.com
cstyler.freewebhostx.com
cintimus.surge8.com
cintimu.321webs.com
bstyler.freewebhostx.com
bintimus.surge8.com
bintimuq.cwahi.net
bintimu.321webs.com
astyler.freewebhostx.com
 
لینکهای ثابت
  هفته نامه نسيم جنوب
عمو پورنگ
كوچولوها
كودكان
كانون پرورش فكري
دارا و سارا
 
آمار بازدید
 

امروز: ۲۱۹ بازديد
ديروز: ۱۶۸۵ بازديد
اين ماه: ۲۲۳۴۹ بازديد
از ابتدا: ۳۵۴۸۸۳ بازديد

 
 
 
 

. ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۶

 
 

  سروش و معرفی وبلاگ

سلام، ما امتحان داشتیم که وسط امتحان خانم باژوند معلم کلاس سومم به کلاسمان آمد و به آقامان گفت اگر بشه سروش وقتی امتحانش را داد چند لحظه ای به کلاسم بیاید. معلم مان گفت باشد.

 من وقتی امتحانم را دادم، به کلاس خانم باژوند رفتم اما خانم پاژوند در کلاس نبود. من رفتم به اتاق مدیر، جایی که معلمان در آنجا جمع می شوند. من منتظر ماندم، وقتی خانم باژوند از اتاق مدیر بیرون آمد، در راه به من گفت دانش آموزان من نمی دانند وبلاگ چیست، تو بیا به آن ها بگو.

من گفتم باشه.

رفتیم به کلاس و بعد خانم باژوند به من گفت: به بچه ها توضیح بده وبلاگ چیست.

من گفتم: وبلاگ دفترچه خاطراتی است که انسان خاطرات خودش را در دسترس مردم قرار می دهد و به آن ها میگوید که چه اتفاقاتی برایش افتاده و از آن ها چه درسی گرفته، اما این خاطرات در اینترنت نوشته میشود و همه مردم هر جای دنیا که باشند میتوانند راحت آنرا بخوانند. وبلاگ باعث می شود ما با نویسندگی آشنا شویم.

 بعد من آدرس وبلاگم را در تخته نوشتم و به کلاسم برگشتم.

 

 
 

. ۰۳ ارديبهشت ۱۳۸۶

 
 

  سروش و آرش کمانگیر

ما امتحان انشاء داشتیم. من به آقا معلم گفتم آقا میتونیم درباره موضوعی بیرون از کتاب انشاء بنویسیم؟ گفت اشکالی نداره. من سر امتحان یک انشاء نوشتم که شما آن را می خوانید:

جنگ بین ایران و توران بود. ایرانیان که به ظاهر شکست خورده بودند و تسلیم افراسیاب بودند. افراسیاب تا آذربایجان جلو آمده بود و در همین هنگام منوچهر شاه غمگین و افسرده بود و از خود شرمسار بود. وقتی که با وزیر و سردارانش حرف زد، او چاره ای جز تسلیم شدن نمی دید و به یکی از سرداران قوی و نیرومندش دستور داد تا به افراسیاب پیمان صلح و آشتی بدهد. سردار این پیام را به افراسیاب برد. افراسیاب چندی فکر کرد و در جواب گفت:باشد ما پیشنهاد صلح شما را می پذیریم ولی به یک شرط، به شرطی که یک تیرانداز ایرانی تیری پرتاب کند و هرجا که افتاد همانجا مرز بین ایران و توران باشد.

سردار ایرانی این پیغام را به منوچهر شاه رساند. منوچهر شاه دید که چاره ای جز این نیست. این پیشنهاد را پذیرفت و دستور داد که مسابقه ای برگزار کنند.

در همین هنگام آرش کمانگیر در حال برگشتن به خانه بود و وقتی به خانه برگشت مادرش را دید که غمگین است و گریه میکند.

آرش از مادرش پرسید چه شده، چرا گریه میکنی؟

مادر در جواب به او گفت: نگاه کن دنیا به کجا رسیده است که افراسیاب تا آذربایجان رسیده  و به ما پیشنهاد میدهد تیری بیاندازید هر جا تیر فرود آمد آنجا مرز ایران و توران خواهد بود.

آرش غمگین شد و خود را به محل مسابقه رساند و در آن مسابقه آرش برنده شد و روز بعد روز تیراندازی بود.

همه مردم دعا می کردند. آرش رو به منوچهر شاه و سردارانش کرد و گفت بدن من هیچ عیب و نقصی ندارد. این را گفت و و به بالای کوه دماوند رفت و با تمام قدرتش تیر را پرتاب کرد. تا تیر را پرتاب کرد مردم به بالای کوه رفتند، آرش را دیدند که جان به جان آفرین تسلیم کرده است اما تیر تا نیمروز در هوا بود و بعد کنار رود جیحون و کنار درختی فرود آمد.

آنجا شد مرز بین ایران و توران و افراسیاب با افسوس به خانه اش برگشت.