|
سلام من می خواهم در این مطلبم در مورد کلاس پنجم وسالی که برایم گذشت بنویسم .
اول مهر اولین روزی بود که از دبستان سعادت پا به مدرسه ی جدیدم می گذاشتم. من به پله های کوتاه مدرسه ی شهید باهنر پا گذاشتم و به کلاس پنجم الف رفتم واول کار با معلم کلاس پنجمم آقای افشار دست دادم و در نیمکت آخر پیش دوستم فرشاد فر نشستم. من اول که وارد این مدرسه شدم فکر نمی کردم که کسی به زودی با من دوست شود ولی خیلی زود دوست های بسیار زیادی پیدا کردم. محمد زاده نیز آمد پیش فرشاد فر نشست، بعد امیر محمد و علم بلادی آمدند. من از قبل علم بلای رو می شناختم ودوران آمادگی را با هم طی کرده بودیم و باهم دوست بودیم. البته بعد من دوست های زیادی مانند احسان اسماعیلی – وفا بوستانی – امیرمحمد حیدری – محمد جواد ترکی و خیلی کسانی دیگر که در مطلب های بعد با تک تک آن ها آشنا خواهید شد، پیدا کردم.
من از روز اول مدرسه گفتم و حالا بپردازیم به آخرین روزمدرسه. آخرین روز مدرسه قرار بود جشن بگیریم . یکی آز بچه هایمان می خواست نی انبانه و یکی دیگر ازبچه هامون دف بزند که این ها به ترتیب گشمردی و کاویانی بودند. کاویانی به خاطرات قشنگ آبادانیش مشهور بود، با گشمردی هم به کلاس بدمینتون برای شرکت در مسابقات بدمینتون رفته بودیم ولی جالب بود که این دو تا هنرمند به علت کمبود وقت نتوانستند برنامه ی زنده خود را در جشن اجرا کنند. خلاصه جشن شروع شد و ما از گرسنگی داشتیم می مردیم که ساندویچ آوردند، بعد نوشابه وسمبوسه آوردند که من نتوانستم سمبوسه بخورم ولی ساندویچ رو کامل خوردم. بعدش هم مسابقه برگزار شد. من کنارعرفان علم بلادی نشستم، بعد دیدیم که بیشتر زرنگ های کلاس آمدند در ردیف ما نشسته اند. مسابقه بیست سوالی بود، ما در این مسابقه نتوانستیم نتیجه ی مطلوبی بدست بیاوریم و تقریبا عین کشتی تایتانیک بودیم تا اینکه زنگ چهارم خورد و کلاس پنجم ما تمام شد. بعضی ها خوش حال بودن بعضی های دیگر ناراحت، بقیه دیگر را نمی دانم ولی من و دوستانم ناراحت بودیم که به پایان کلاس پنجم رسیده ایم و ممکن است سال دیگر با همدیگر در یک کلاس نباشیم.




|